تبليغاتX
واقعيات تاريخي
حقا يق تاريخي

 

 

سخن زيبا و دلنشين حضرت عمر بن خطاب كه در بسياري از كتابهاي حديث اهل سنت نقل شده است سبب آن شده است تا كور دلان و نافهمان در مقابل سخن گرانقدر او قد علم نمايند و به دشمني و كينه توزي با وي بپردازند ايشان در عهد خلافت خويش چنين فرموده اند: «متعتان كانتا على عهد رسول الله -صلى الله عليه وسلم- وأنا أنهى عنهما وأعاقب عليهما، متعة الحج ومتعة النساء»[1].

اگر به محتواي كلام حضرت عمر بن خطاب بنگريم در مي يابيم كه ايشان هرگز از جانب خود آن را نهي نكرده است بلكه همان نهي قبلي كه از جانب رسول الله -صلي الله عليه وسلم- صورت گرفته است را به كليه بلاد و سرزمين هاي اسلامي ابلاغ مي نمايد و چون ابلاغ توسط ايشان و در دوران خلافت او به صورت اكمل و اتم صورت گرفت آن نهي را به خود نسبت داده اند، حضرت عمر بن خطاب -رضي الله عنه- بنا به آيه كريمه الهي كه در قرآن مجيد به حج تمتع اشاره دارند به حج تمتع معتقد بودند چنانچه كه از حضرت عبدالله بن عباس از ايشان نقل شده است كه فرمودند: والله اني لا انهاكم عن المتعه وانها في كتاب الله و قد فعلها رسول الله.

حضرت عمر بن خطاب هرگز از آن نهي ننموده و نسبت تحريم به او نسبتي بي جا و ناروا است كه به آن منسوب مي نمايند بلكه ايشان معتقد بودند كه حج عمره به طور جداگانه اولي تر و افضل تر است چنان كه امام شافعي و سفيان ثوري و اسحاق ابن راهويه و غيره به آن معتقدند، در آيات الهي خداوند متعال هدي را بر متمتع به خاطر جبران نقصان حج او واجب گردانده است چنانچه كه مي فرمايد: آيه: ﴿فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ﴾ بيانگر همين مطلب مي باشد آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- با وجود اينكه مهلت و فرصت زيادي در حجه الوداع داشتند فقط به اداي حج مفرد و در اداي عمره قضاء و عمره جعرانه فقط به اداي عمره پرداختند، علامه ابوالفتح مقدسي مي فرمايد: حضرت عمر بن الخطاب از آن متعه اي كه در قرآن مجيد مذكور است نهي نفرموده اند بلكه در بين حج مفرد و عمره با احرام جداگانه فسخ انداخته اند كه آن دو با دو احرام صورت گيرد و عمره به تنهايي انجام پذيرد، حضرت شيخ الاسلام علامه ابن تيميه ((رح)) مي نويسد: در دوران خلافت حضرت ابوبكر صديق و اوايل خلافت حضرت عمر فاروق زائرين و حجاج در ايام حج به اداي عمره و حج مي پرداختند و از اداي عمره در ماههاي ديگر سال اجتناب مي ورزيدند. و اندكي از حجاج به آن عمل مي كردند لذا حضرت عمر -رضي الله عنه- به خاطر اينكه حج عمره نيز به صورت جداگانه انجام مي پذيرد از جمع حج و عمره نهي كردند لذا فرمودند اگر هر يك جداگانه انجام پذيرد بهتر و افضل است لذا از جمع آن دو نهي فرمودند تا در ماههاي ديگر سال نيز حجاج براي زيارت بيت الهي قصد سفر نمايند، اما آنچه درباره ي متعه زنان و نكاح موقت به او نسبت داده اند كه ايشان نكاح موقت را حرام گردانده است نسبتي غلط و نابجايي است زيرا كه ايشان همان ابلاغ و نهي قبلي آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- را به عموم مسلمانان ابلاغ و بر آن تاكيد داشته اند چنان چه كه از ايشان روايت است كه فرمودند: آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- سه بار متعه را جايز و سپس آن را حرام گرداندند و قسم به ذات باريتعالي اگر بنده از حال كسي كه ازدواج نموده و محصن است اطلاع يابم كه اقدام به عقد نكاح موقت نموده است او را رجم (سنگسار) مي نمايم مگر اينكه چهار شاهد و گواه بر حلت نكاح موقت ارائه دهد و در روايتي ديگر از او چنين نقل شده است:

"اگر فرد غير محصن اقدام به عقد نكاح موقت نمايد او را صد ضربه شلاق خواهم زد مگر اينكه گواهاني را بر من ارائه دهد كه آنان بر حلت نكاح موقت گواهي و شهادت دهند. "

حضرت عمر بن خطاب پس از آنكه آن حضرت بر حرمت نكاح موقت پافشاري و تاكيد نموده بودند آن را علناً اعلام و ابلاغ نمودند و بر تاكيد آن افزودند و ايشان مبلغ و نافذ شريعت اند نه اينكه او را مخترع شريعت بدانيم، اعلام رجم افراد محصن از جانب وي دليل واضح و روشني است كه حرمت نكاح موقت به طور قطع و ثبوت از آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- ثابت گرديده است كه هيچ مخالفي نيز به مخالفت با آن نپرداخته است لذا عدم مخالفت و سكوت صحابه دليل واضح و روشني است كه آن حرمت بالقطع و اتفاق ثابت گرديده است و هيچ فردي از صحابه به حلت آن معتقد نيست ولي در مورد حج تمتع پس از سخنان حضرت عمر بن خطاب جمع كثيري از صحابه با وي به مخالفت پرداختند.

علامه محمد حامد در كتاب "نكاح المتعه حرام في الاسلام" چنين مي نويسد: آنچه بنده آن را بيان مي نمايم و بلكه هر مصنف و مولف ديگري نيز اذعان به آن دارد اين است كه حضرت عمر بن خطاب -رضي الله عنه- از جانب خويش هرگز نكاح موقت را حرام نگردانده اند زيرا كه ايشان در قرآن مجيد آيه ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ﴾

(ترجمه: اي مومنان حرام نكنيد آنچه را كه خدا حلال ساخته است شما را و از حد مگذريد هر آينه خدا دوست نمي دارد كه حد گذرندگان را). قرائت و به آن عشق مي ورزيد و همچنين آيه اي كه در بيان كفار و عاقبت آنان نازل شده است را نيز قرائت نموده است آن آيه اي كه خداوند متعال در آن مي فرمايد:

﴿قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَحَرَّمُوا مَا رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِرَاءً عَلَى اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَمَا كَانُوا مُهْتَدِينَ﴾.

ترجمه: هر آينه زيان كار شدند آنان كه كشتند فرزندان خود را به غير دانش و حرام كردند آنچه روزي داد ايشان را به سبب دروغ بستن بر خدا به تحقيق گمراه شدند ايشان و نه شدند راه يافتگان.

و همچنين آيه ديگري كه خداوند متعال در آن به پيامبر اكرم -صلي الله عليه وسلم- مي فرمايد اگر كفار چيزهايي را حرام گردانده اند از آنان شاهد و گواه بر حرمت آن چيز طلب نما چنانچه مي فرمايد:

﴿قُلْ هَلُمَّ شُهَدَاءَكُمُ الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هَذَا فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَلا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنَا وَالَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَهُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ﴾.

ترجمه: بگو بياوريد علماي خود را آنان كه گواهي مي دهند كه خدا حرام ساخته است اين را سپس يا محمد به فرض گواهي دهند تو معترف مشو با ايشان و پيروي مكن خواهش كساني كه به دروغ نسبت كرده اند آيات را و كساني كه اعتقاد ندارند به آخرت و ايشان با پروردگار خود برابر مي كنند.

علامه فخرالدين رازي در تفسيرش در صفحه 3/287 نهي حضرت عمر -رضي الله عنه- از نكاح موقت را بسيار جالب و زيبا پاسخ داده اند كه در اينجا به دفاعيات و نظريه او به طور اختصار مي پردازيم:

حضرت عمر بن خطاب اين سخن نهي و تحريم نكاح موقت را در محضر صحابه بيان داشتند و هيچ كسي از صحابه به مخالفت با او نپرداخت در اينجا صحابه اي كه در نزد او حاضر بودند يكي از اين سه گروه بوده اند كه سه احتمال در آن وجود دارد:

 

1- صحابه نسبت به حرمت نكاح موقت مطلع بودند و با بيان حضرت عمر كه موافق حديث پيامبر بود مخالفت نكردند.

 

2- صحابه به حلت و جواز نكاح موقت معتقد بودند ولي از خوف و ترس با او مدارا و مداهنت نمودند و به مخالفت با او بر نخواستند.

 

3- صحابه به حرمت و حلت آن يقين نداشتند و در بين حرمت و حلت آن متردد بودند لذا سكوت كردند نظريه و احتمال اول بهترين و پسنديده ترين احتمالات است زيرا كه دو احتمال بعدي به طور كلي منتفي هستند احتمال دوم به اين دليل منتفي است كه اگر حضرت عمر به حلت آن معتقد بود و آن را حرام گرداند و ديگران نيز با او هم صدا شدند كليه آنان كافر و از اسلام خارج مي گردند و مصداق آيه ﴿كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ﴾ قرار نمي گيرند لذا در آن لحظه چه كسي مصداق اين آيه بود آيا آنان حلت نكاح موقت را بيان داشتند يا خير و چرا سكوت را اختيار نمودند، سومين احتمال نيز مردود و منتفي است زيرا كه امكان ندارد صحابه از حلت و حرمت آن اطلاع نداشته باشند اگر واقعاً همچون نكاح دائم حلال مي بود كليه صحابه از آن مطلع مي گشتند زيرا كه اين در آن صورت جزو ضروريات و نيازهاي آنان بود و هرگز آنان از ضروريات و نيازهاي خود غافل و بي خبر نبوده اند.

علامه ابوالفتح مقدسي در كتاب تحريم نكاح المتعه در صفحه 77 چنين مي نويسد:

با توجه به اينكه عمر -رضي الله عنه- بر منبر حرمت نكاح موقت را بيان داشته اند و بر عاملين و مرتكبين آن جرم سنگين را گذاشته اند دليل بر اين است كه نكاح موقت در زمان پيامبر حرام گرديده است و صحابه نيز آن را پذيرفته اند و هيچ يك از مهاجرين و انصار به مخالفت با او نپرداخته است و اين در حالي اتفاق افتاده است كه برخي از صحابه همچون ابي بن كعب در حرمت حج تمتع و معاذ بن جبل در فتواي رجم زن حامله با او به مخالفت پرداخته اند و دموكراسي و آزادي در دور خلافت او به اوج خود رسيده بود لذا اگر ايشان از جانب خود آن را نهي و حرام مي كردند صحابه با او به مخالفت مي پرداختند علاوه بر نهي حرمت عمر -رضي الله عنه- عده كثيري از راويان و صحابه حرمت نكاح موقت را بيان داشته اند كه در اينجا به برخي از آن روايات اشاره مي شود:

 

1- از حضرت حسين بن محمد بن علي و برادرش عبدالله روايت شده است كه حضرت علي به ابن عباس فرمودند:

آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- از متعه و گوشت الاغ در جنگ خيبر نهي فرمودند[2].

 

2- از حضرت اياس بن سلمه روايت شده است كه ايشان از پدر خويش نقل مي نمايند كه آن حضرت در سال اوطاس نكاح متعه و موقت را جايز و پس از آن نهي كردند[3].

 

3- از حضرت ربيع بن سبره الجهني روايت شده است كه ايشان مي فرمايند پدرم به من گفت من به همراه آن حضرت بودم كه ايشان فرمودند: اي انسانها من قبلاً به شما نكاح موقت و متعه را اجازه داده بودم و امروز خداوند متعال آن را تا قيامت حرام گردانده است و هر كسي كه زني را به صورت نكاح موقت و متعه ازدواج كرده است رها نمايد و از آن چيزي تحويل نگيرد[4].

 

4- از عبدالملك بن ربيع بن سبره جهني روايت است كه ايشان از پدرشان روايت مي كنند كه ايشان فرمودند: آن حضرت در سال فتح مكه نكاح موقت را هنگامي كه داخل شهر مكه شديم جايز قرار دادند و هنوز از آن شهر خارج نشده بوديم كه ما را از آن نهي كرد[5].

 

5- از ربيع بن سبره ي الجهني روايت است كه ايشان از پدرشان روايت مي كنند كه آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- فرمودند: بدانيد و آگاه باشيد كه نكاح موقت و متعه از امروز به بعد تا روز قيامت حرام گرديده است[6].

 

6- از عبدالرحمن بن نعيم الأعرجي روايت است كه ايشان مي فرمايند: شخصي از حضرت عبدالله بن عمر درباره نكاح موقت پرسيدند ايشان بسيار خشمگين و ناراحت شدند و فرمودند قسم به ذات باريتعالي ما در زمان پيامبر زناكار و افراد بد كردار نبوديم[7].

 

7- از حضرت موسي بن ايوب روايت است كه ايشان از عمويش علي و او از حضرت علي بن ابي طالب نقل مي كند كه آن حضرت فرمودند: نكاح موقت ابتداء براي كساني جايز بود كه ثروتي نداشتند و هنگامي كه حكم نكاح دائم، طلاق و ميراث در ميان زوجين بيان شد حكم نكاح موقت منسوخ گشت[8].

 

8- از حضرت ربيع بن سبره ي روايت است كه ايشان از پدرشان نقل مي كنند كه ايشان فرمودند: ما به همراه آن حضرت در سال حجه الوداع از شهر مدينه خارج شديم تا اينكه به مكان عسفان رسيديم كه آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- فرمودند: حج عمره با حج مفرد آميخته شده است در اين لحظه حضرت سراقه فرمودند: اي رسول خدا به ما مانند نوآموزان تعليم بده گويا ما امروز به دنيا آمده اين و از هيچ چيز خبر نداريم عمره فقط مخصوص امسال است يا اينكه تا ابد و براي هميشه خواهد بود آن حضرت فرمودند: تا روز قيامت و براي هميشه است هنگامي كه به مكه رسيديم به طواف بيت الله و سعي صفا و مروه مشغول شديم و پس از آن به عقد نكاح موقت به ما دستور (اجازه) دادند و براي روزهاي مشخصي ازدواج صورت گرفت كه من و يكي از دوستان روزي براي ازدواج موقت از منزل بيرون رفتيم و در نزديك زني خود را براي عقد موقت معرفي كرديم آن زن به قطيفه هاي (چادرهاي) هر دويمان نكاح كرد قطيفه من بهتر بود ولي من جوانتر بودم او مرا در قبال قطيفه اي كه به او دادم انتخاب و با من به ازدواج موقت راضي گشت آن شب در نزد او بودم و هنگام صبح براي اداي نماز صبح به مسجد رفتم آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- پس از نماز صبح بر روي منبر رفت و چنين به ايراد سخنراني پرداخت: هر شخصي كه با زني عقد نكاح موقت بسته است بهاي آن را بپردازد و هرگز به نكاح موقت روي نياورد زيرا كه خداوند متعال آن را براي هميشه بر شما حرام گردانده است[9].

تابعين نكاح موقت را زنايي بيش نمي دانستند علامه سعيد بن منصور در سنن خويش در صفحه 3/1/211 از حضرت عروه ي بن زبير چنين نقل مي كند: حضرت عروه بن زبير از نكاح موقت نهي مي كردند و مي فرمودند: نكاح موقت و متعه زنايي بيش نيست ابن ابي شيبه در مصنف خود در صفحع 4/293-294 از حضرت هشام بن الغار چنين نقل مي كند كه ايشان فرمودند: من از حضرت مكحول شنيدم كه ايشان درباره ي شخصي كه مبتلا به نكاح موقت شنيده بود گفت: ايشان زنا كارند.

باز هم روايتي ديگر در مصنف ابن ابي شيبه در صفحه 7/2-502/503 از حضرت عمر -رضي الله عنه- نقل شده است كه مي فرمايد: قاسم بن محمد فرمودند بنا به آيه كريمه الهي نكاح موقت حرام گرديده است و براي حرمت آن آيه ﴿وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ﴾ (المؤمنون: من الآية 6-5) را قرائت نمودند.

ترجمه: و آنان كه ايشان شرمگاه خود را نگاه دارندگانند مگر بر زنان يا كنيزان خود. علامه خطيب بغدادي در كتاب تاريخ بغداد در صفحه 14/199 و علامه ابن خلکان در كتاب وفيات الأعيان در صفحه 5/199 نظريه قاضي فقيه يحيي بن اكثم را چنين نقل مي نمايد: ما به همراه مامون در مسير جاده شام بوديم كه ايشان با آواز و نداي بلند به حلت متعه ابراز نظر نمودند يحيي بن اكثم به من و ابي العينا گفت: صبح زود نزد او برويد و اگر مناسب دانستيد با او سخن بگوييد و حرمت متعه را بيان داريد و الا تا زمان تشريف فرمايي من سكوت را رعايت فرماييد، ما نزد او رفته و او را در حالت خشم يافتيم بنابراين تا رسيدن يحيي بن اكثم سكوت را اختيار نموديم تا اينكه حضرت يحيي ابن اكثم تشريف آوردند و به همراه او در مجلس مامون نشستيم مامون به حضرت يحيي گفت: چرا رنگت پريده است و چرا ناراحت به نظر مي آييد؟ حضرت يحيي در پاسخ فرمودند: به خاطر بدعتي كه رايج مي شود ناراحت هستم آن قضيه مرا پريشان كرده است مامون از او پرسيد: آن بدعت چيست؟ ايشان فرمودند: آن حلت نكاح موقت و دستور به انجام آن است كه در حقيقت آن زناي صريحي است.

مامون گفت: متعه زنا است؟ حضرت يحيي فرمودند آري متعه زناي صريحي است سپس مامون از او پرسيد: شما اين فتوي و نظر را از كجا مي گوييد؟ ايشان فرمودند: خداوند متعال آن را در سوره مباركه مومنون حرام قرار داده اند آن جايي كه مي فرمايند: ﴿فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْعَادُونَ﴾.

ترجمه: پس هر كه طلب كند سواي اين دو (زن و كنيز) آن جماعت از حد گذرندگانند. سپس از مامون پرسيدند نكاح موقت و آن زني كه توسط نكاح موقت صيغه شده است جزو ملك يمين است؟ ايشان گفت: خير سپس از وي پرسيد آيا جزو ازواج است كه زاد و ولد از او صورت مي گيرد و نسب ثابت و ميراث برقرار مي گردد؟ ايشان گفتند: خير سپس فرمودند پس ايشان متجاوز حدود الهي اند  و سخن را ادامه داده فرمودند: امام زهري از عبدالله و حسن دو فرزند محمد ابن الحنفيه و ايشان از محمد بن علي و او از حضرت علي چنين نقل مي نمايند كه حضرت علي فرمودند: آن حضرت به من دستور دادند تا با صداي بلند به مردم بگويم كه نكاح متعه حرام و ناجايز است سپس مامون به سوي ما نگاه كرد و گفت: آيا اين روايت در احاديث مامون يافته مي شود ما گفتيم آري اي اميرالمومنين اين روايت وجود دارد مامون پس از آن استغفار  كرد و دستور به نهي نكاح موقت دادند، از آن چه تاكنون گفته شده بود اين مطلب به اثبات مي رسد كه نهي و حرمت نكاح موقت از طرف حضرت اميرالمومنين عمر بن الخطاب صورت نگرفته است بلكه خداوند متعال آن را نهي و حرام گردانده است ولي روافض مي گويند حضرت عمر او را حرام گردانده است چنان چه در كتابهايشان روايات جعلي متعددي را نقل نموده اند مي گويند: هنگامي كه حضرت عمر در نزد خواهرش عفراء تشريف آوردند كودكي را در بغل و دامان خواهرش يافتند كه از آن شير مي نوشيد كودك را گرفته و به سرعت به مسجد آمدند و نداي الصلاه جامعه را سر دادند مردم نيز در آن لحظه به مسجد تشريف آوردند ايشان بر منبر رفته و به ايراى سخنراني پرداختند و فرمودند: اي گروه مهاجرين و انصار و اي اولاد فرزندان قحطان كيست از شما كه مرتكب عمل زنا شود و صاحب چنين فرزندي گردد عده اي از مردم گفتند ما آن روز دوست نداريم آيا شما نمي دانيد خواهرم عفراء بنت خنتمه هنوز ازدواج نكرده است ايشان گفتند: آري. وي گفت من بر او داخل شده و به منزلش رفتم كه ناگهان اين طفل و كودك را در دامانش يافتم از او پرسيدم اين كودك را از كجا و چگونه آورده اي او گفت من متعه كرده ام بدانيد و آگاه باشيد اي مسلمانان متعه و نكاح موقتي كه در زمان پيامبر اكرم حلال بوده است من آن را حرام مي گردانم و هر كسي كه مرتكب آن شود او را با شلاق خواهم كوبيد هيچ كسي از افراد بر او خرده نگرفت و سخنان او را رد نكردند بلكه در مقابل سخن او سر تسليم فرود آوردند و به آن رضايت دادند[10].

تشيع با اين روايت معتقد است كه حضرت عمر بنا به راي و نظر خويش نكاح موقت را به خاطر مسئله شخصي حرام گردانده است اين روايت از جهات مختلفي مردود است به بخشي از آن مي پردازيم. در هيچ كتابي از كتابهاي تاريخ و تراجم نقل نشده است كه حضرت عمر خواهري بنام عفراء داشته باشد خواهران او به نامهاي صفيه و اميمه بوده اند كه از خنتمه دختر هاشم بن مغيره بن عبدالله بن مخزوم مي باشند.

عجب تر و تمسخر تر از آن روايات و داستانهايي است كه ابراهيم موسوي در كتاب حدائق الأنس نقل مي نمايد: او در كتاب حدائق الأنس در صفحه 210 چنين مي نويسد:

محمد علي قاضي تبريزي از امام صادق نقل مي نمايد: سبب تحريم نكاح موقت اين است كه عمر در نزد خواهرش خضراء طفل كوچكي را يافتند كه در نزد او وجود داشت او خشمگين شده از او پرسيد اين فرزند را از كجا آورده اي او گفت: از نكاح موقت است بنابراين حضرت عمر آن را حرام گرداند؛

روايات متعددي نقل كرده اند كه در يك روايت عفراء در روايتي خضراء و در روايتي صفراء و در روايتي آن را به نام زرقاء معرفي كرده اند و اين دال بر اين است كه كليه اين روايات جعلي و كاذبانه است.

از آقاي موسوي هيچ گونه انتظاري نبايد داشت زيرا كه ايشان به آيات الهي توهين نموده و آن را استهزاء مي نمايد وي در صفحه 210 كتاب خويش در قالب لطيفه چنين مي نويسد:

هارون الرشيد كنيزي را خريداري كردند و هنگامي كه آن كنيزك در مقابل وي قرار گرفتند از او پرسيدند آيا از آيات الهي نيز چيزي بلد هستند آن كنيز گفت آري هارون الرشيد پرسيد آيا مي داني آيه ﴿فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ﴾ در چه سوره اي است او گفت آري آخر سوره فتح است و خواند ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾ ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً﴾ و در كنار آن حل سراويلها را اضافه نموده و قرائت كردند هارون الرشيد خوشحال شده و او را از نزديكان و خواص خويش قرار دادند.

 

و آيا ممكن است كه زني كه هنوز ازدواج نكرده حامله شود و خانواده آن تا وضع حمل اطلاع نيابند؟

و در صورت اطلاع چنين خبري را در جمع عمومي اعلان كنند؟ آيا عقل چنين چيزي را مي پذيرد؟

 

اي رافضي خبيث النفس آيا به خدا و آيات الهي تمسخر مي نمايي؟ و آيا ارزش آيات الهي اين قدر پايين و بي ارزش شده اند كه آنها را اين گونه به تمسخر مي گيري بنابراين هرگز از شما نبايد تعجبي داشت كه چنان دو زبان و بهتاني را ببنديد زيرا كه شما قرآن الهي را نمي شناسيد و آن را نديده ايد و منتظر صحيفه آينده هستيد كه آن را مهدي منتظر به همراه مي آورد:

قوم اذا استنبح الأضياف كلبهم           قالوا لأمهم بولي علي النار.

فضيقت فرجها بخلا بيولتها                  فلا تبول لهم الا بمقدار.

اينها كساني هستند وقتي سگشان بر ميهمانان به صدا در بيايد به مادرشان مي گويند كه بر آتش ادرار كن (تا ميهمانان با روشني آتش ما را نبينند) پس نگاه مي دارد مادر عضو مخصوصش (فرجش) را و نمي شاشد براي آنها مگر به اندازه.

در روايتي ديگر در كتابهاي شيعي سبب تحريم متعه توسط حضرت علي جريان ديگري را نقل كرده اند، آقاي جزايري در كتاب الانوار النعانيه صفحه 2/320 چنين مي نويسد: روايتي نقل شده است در علت تحريم متعه توسط (حضرت) عمر، كه ايشان شبي حضرت علي بن ابي طالب را به منزل خودش فرا خواندند صبح زود (حضرت) عمر سر را از پنجره منزل بيرون برده و به صورت اعتراض به (حضرت) علي گفت: شما معتقد بوديد كه مرد نبايد شب را به تنهايي بدون زن بگذراند و شما ديشب، شب را به تنهايي سپري كرديد حضرت علي بن ابي طالب گفت: شما از كجا خبر داريد كه من ديشب تنها بوده ام؟ من ديشب خواهرت را متعه نمودم و او نزد من بوده است.

ايشان اين سخن را مخفي داشته و به همان علت نكاح متعه را حرام قرار دادند، اين روايت بنا به چند دليل مردود است:

 

اولا: اين روايت توسط موسوي زنجاني در كتاب حدائق الأنس مردود شمرده شده است،

 

ثانيا: اين رويات بر عليه تشيع است زيرا كه توسط آن حضرت علي خائن معرفي مي شود چنان خائني كه به مكرم و صاحب منزل احترام نمي گذارد و به او اهانت مي كند؛

 

ثالثا: چگونه امكان دارد كه حضرت عمر با حضرت علي عداوت و دشمني داشته باشد و دشمن خود را به منزل دعوت نمايد و حضرت علي در نزد دشمن برود و ضيافت او را بپذيرد.

عداوت و دشمني تشيع با حضرت عمر بن الخطاب به حدي رسيده است كه هيچ چيزي را مراعات نمي نمايند و بر خلاف منطق و شعور عقلاني داستانهاي جعلي زيادي را ساخته و پرداخته اند و بوسيله آن به زعم خويش مقام و مكانت حضرت عمر را مي كاهند، غافل از آنكه به مقام و منزلت او افزوده خواهد شد يكي از داستانهاي دروغين آن را كه در اينجا به بخشي از آن اشاره مي شود ذكر مي نماييم از وليد امين ابوالمبارك احمد بن محمد بن اردشير روايتي نقل شده است كه مي گويد: كه هيبه الله از احمد ابن اسحاق و او از فقيه حسن سامري روايت مي كند كه من و يحيي ابن احمد بن قصد منزل احمد بن اسحاق قمي رهسپار شهر قم شديم پس از آنكه به شهر قم رسيدم دروازه ي درب او را كوبيدم ناگهان كنيزكي عراقي در را باز كرد احوال شيخ را از او پرسيديم گفت: او بسيار مشغول است و امروز روز عيد است ما به او گفتيم سبحان الله اعياد چهار اند: 

1- عيد فطر

2- عيد اضحي

3- عيد غدير

4- جمعه آن كنيزك گفت: سرورم احمد بن اسحاق روايتي نقل كرده است كه امروز روز عيد است و اين عيد در نزد اهل بيت بر بقيه اعياد برتري دارد به او گفتيم: برو نزد شيخ و اجازه ي ملاقات ما را با او بگير.

گفت: او هم اكنون از نزد ما در حالي كه غسل كرده بود خارج گشت و در نزد مولايم ابوالحسن عسكري رفت و راجع به عيد امروز روز نهم ربيع الاول از او پرسيد و او نيز آن عيد را تاييد فرمود.

و در روايتي ديگر نقل شده است كه حضرت حذيفه در چنين روزي نهم ربيع الاول بر آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- وارد شدند حضرت حذيفه مي فرمايند حضرت علي و دو فرزند او حسن و حسين را ديدم كه به همراه آن حضرت مشغول خوردن چيزي هستند و با يكديگر تبسم مي زنند و آن حضرت به آنان مي گويد: بخوريد و خوشحال باشيد امروز روز خوشبخت و نيكي براي شما است كه در آن خداوند متعال دشمنان خود و دشمنان شما را و دشمنان جدتان را مي ستاند و در آن روز دعاي مادرتان پذيرفته مي شود زيرا كه آن روزي است كه در آن شوكت و دبدبه مبغضين جد شما و ناصران دشمنانتان مي شكند، بخوريد آن روزي است كه فرعون و هامان زمان اهل بيت من از دنيا خواهند رفت و در آن روز خداوند شما را خوشحال و قلبتان را مالامال از شادي مي نمايد، حذيفه فرمود من گفتم اي رسول خدا چه كسي از امت و اصحاب شما اين حرمت را مي شكند؟ آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- فرمودند: گروهي از منافين بر اهل بيت ظلم مي نمايد و امت را به رياء و تظاهر و خود پسندي دعوت مي دهد اموال بيت المال را تصاحب و در امور خويش صرف مي نمايند و بر خود رياء مي اندازند و امت را گمراه مي سازند سنت مرا و كتاب الهي را تغيير و تبديل مي دهند و ارث مرا عضب و مرا تكذيب مي نمايند و به تكذيب و مخالفت با برادر و وحي و جانشين و دامادم مي پردازند و حق دخترم را غصب آن را ناديده مي گيرند حضرت حذيفه -رضي الله عنه- فرمودند: من گفتم اي رسول خدا از خدا بخواه كه مرا در حيات شما هلاك بگرداند ايشان فرمودند: اي حذيفه من دوست ندارم كه حرمت الهي را بشكنم ولي از خداوند مي خواهم كه فضيلت و برتري اين روز را بيشتر نمايد و آن را سنت و روش خوبي براي احباب و دوستان من قرار دهد در اين لحظه بود كه خداوند متعال به آن وحي كرد: اي محمد در علم و تقدير من مشكلات و مصائب اهل بيت ثبت گرديده است و در آن ظلم منافقين و معذبين بر خانواده و خواصان شما نيز درج گرديده است و من به حول و قدرت خويشتن آن را بر غاصبين حق حضرت علي و وحي شما آشكار خواهم كرد و آنان را به عذاب اليم و دردناك گرفتار خواهم كرد و آنان را با ابليس محشور مي گردانم و به همراه ابليس براي هميشه در جهنم قرار مي دهم، اي محمد من از آن كسي كه بر من افتراء و بهتان مي بندد و با من شريك مي گيرد، انتقام مي گيرم و در آسمانها براي محبان و شيعيان شما فرشتگاني را مقرب كرده ام و براي آنان طلب استغفار نمايند اي محمد به ملائكه كاتبين گناهان و ثوابها دستور داده ام كه در اين روز و سه روز بعد از آن قلم عفو بر گناهان كشند و هيچ عملي را ثبت ننمايند اي محمد اين روز روز عيد شما و خانواده و اهل بيت شما است و آن عيد بزرگي است براي شيعيان و محبان شما به عزت و جلالم قسم كه اگر كسي در اين روز بر خانواده اش آسان بگيرد و بر آنان خرج نمايد در مال و جان و عمر او بركت مي اندازم و او را از عذاب خويش مصون و محفوظ مي دارم سپس آن حضرت -صلي الله عليه وسلم- بر خاستند و در منزل ام سلمه داخل شدند[11].

 


 [1] صحيح مسلم 8/168 مسند امام احمد 1/52.

 [2] فتح الباري 9/166

 [3] مسلم به شرح نووي 9/184.

 [4] مسلم 9/186.

 [5] مسلم 9/187

 [6] مسلم 9/189.

 [7] الفتح الرباني للساعاتي 16/191.

 [8] دارقطني 3/259.

 [9] مصنف عبدالرزاق 7/504 سنن بيهقي 7/203.

 [10] بحار الانوار مجلسي ج 53 ص 28-29.

 [11] الانوار النعمانيه – نعمت الله جزايري 1/108 تا 111.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:58  توسط   | 



مکتب آرایی گرایی در قرن نوزدهم و با مقاصد استعماری و به وسیله کسانی چون فردریش ماکس مولر شکل گرفت. ماکس مولر تحقیقات خود را برای کمپانی هند شرقی انگلیس شروع کرد و بعدها عضو شورای مشاورین ملکه ویکتوریا شد. به رغم اینکه ایرانیان تنها ملتی هستند که به تأثیر از این مکتب به طور رسمی هنوز خود را بقایای قومی به نام ?آریایی? می دانند، مباحث تحقیقاتی و نظری جدید که در این زمینه مطرح است در ایران هیچ بازتابی نمی یابد. این مکتب با نوعی ناسیونالیسم افراطی عجین شده به نحوی که بحث انتقادی درباره آن با ?تابوها? و ?مقدسات? شووینیستی اصطکاک پیدا می کند. هواداران این مکتب وانمود می کنند که گویا این افتخاری برای ایرنیان است که خود را از قومی به نام ?آریایی? بدانند در حالی که اولاً داده های باستان شناسی وجود این قوم و مهاجرت آن به فلات ایران و شبه قاره هند را ابداً تأیید نمی کند. ثانیاً، این مکتب در واقع پیشینه تاریخی سرزمین و مردم ایران را تحقیر می کند و سابقه مدنیت در این سرزمین را به مهاجرت آریایی ها محدود می کند. به عبارت دیگر، مکتب آریایی گرایی بخش مهمی از تاریخ واقعی تمدن ایرانی ، مثلاً تمدن بزرگ عیلام، را به دوران پیش از تاریخ تبدیل می کند. یعنی تاریخ واقعی تمدن در فلات ایران با مهاجرت آریایی ها یعنی از اواخر هزاره دوم پیش از میلاد شروع می شود. این یعنی تحقیر و تخفیف تمدن در ایران. توجه کنیم که دو تمدن همسایه، آشوری و بابلی، به ترتیب از هزاره پنجم پیش از میلاد و هزاره دوم پیش از میلاد آغاز می شوند. طبق مکتب آریایی گرایی، در آن دوران ایران برهوتی بیش نبوده است.
اصولاً روح نظریه مهاجرت آریایی ها همان روح مهاجرتی است که در اسطوره های یهودی وجود دارد و آن را به همه دنیا و به همه اقوام و ملل تسری داده اند. مثلاً قبایل وحشی توتونی را، که نیای آلمانی ها و انگلیسی ها هستند، چون سابقه ای از آن ها در قبل از قرن چهارم میلادی شناخته نیست، از مهاجرین آریایی به اروپا خوانده اند. ماکس مولر حتی سلتی ها را (که نیای اسکاتلندی ها و ایرلندی ها هستند) آریایی می داند. اسطوره قوم آریایی، که مکتب ماکس مولر ایجاد کرد، بر ?تئوری چراگاه? مبتنی است که یک یهودی به نام مایرز در کتابی به نام طلوع تاریخ مطرح کرد. او می گفت آریایی ها قومی کوچ نشین بودند در جلگه های آسیای میانه (شمال) که در جستجوی ?چراگاه? به ?سرزمین های خالی از سکنه?، توجه بفرمایید: ?سرزمین های خالی از سکنه?، یعنی جلگه های شبه قاره هند و فلات ایران (جنوب)، سرازیر شدند. امروزه ?تئوری چراگاه? مورد نقد جدی قرار گرفته است. به عنوان نمونه ناگندرانات گوس، که مردم شناس بزرگی است و استاد دانشگاه های کلکته و داکا، و هندو است نه مسلمان، کتابی دارد به نام پیشینه آرایی در ایران و هند. خلاصه انتقادات او به ?تئوری چراگاه? این است:
اول، حاصلخیزی استپ های پهناور آسیای میانه، که تا به امروز نیز مهد جوامع شکوفای کوچ نشین بوده و هست، محل تردید نیست. چرا باید این قوم به اصطلاح آریایی سرزمین آباء و اجدادی را رها کند و چنین به سوی ?جنوب? یورش ببرد؟ تنها عوامل جغرافیایی می تواند این مهاجرت ها را توجیه کند مانند وقوع سوانح طبیعی مهمی چون یخ بندان، خشک سالی و غیره. اگر چنین سانحه عظیمی رخ داده است در دوران های پسین باید برای مدتی آسیای میانه را برهوت و خالی از سکنه می یافتیم که چنین نیست.
دوم، اگر ?تئوری چراگاه? را به عنوان پایه مادی مهاجرت آریایی ها بپذیریم، باید این را نیز بپذیریم که آن ها قومی گرسنه و در جستجوی معاش بودند. این با مبانی ایدئولوژی آریایی گرایی که مهاجرت آریاییان را در پی ?رسالت تاریخی? و ?امپراتوری سازی? و ?آفرینش افتخارات? می داند در تعارض است.
سوم، برخلاف ?تئوری چراگاه?، این سرزمین ها، نه شبه قاره هند نه فلات ایران، خالی از سکنه نبودند و هم در هند و هم در ایران جماعات انسانی انبوهی از دیرباز زندگی پررونق و شکوفای شهری و کوچ نشینی داشتند.
چهارم، با توجه به حضور جماعات انسانی انبوه در این سرزمین ها ?مهاجرین? طبعاً با جماعت انبوه بومی آمیزش یافتند و چون در اقلیت بودند در آن ها مستحیل شدند و بنابراین پدیده ای به ?نژاد آریایی? نمی تواند وجود داشته باشد.
بسیاری از محققین جدّی غرب هر یک بخشی از مکتب آریایی گرایی را به نحوی رد کرده اند و وقتی این ردیه ها را کنار هم بچینیم از آن بنای عظیم و باشکوه هیچ چیز باقی نمی ماند. مثلاً، اگر کتاب نیبرگ سوئدی را بخوانید سراسر نقد مجموعه تئوری هایی است که اساس مکتب آریایی گرایی را شکل می دهد. یا اشمیت در دانشنامه ایرانیکا می نویسد هیچ دلیل تاریخی و باستان شناختی وجود ندارد که گذر قومی به نام آریایی را از جبال هندوکش و ورود آنان را به جلگه هند و فلات ایران به اثبات رساند
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:15  توسط   | 

 

 هنگامی که حضرت عثمان -رضی الله عنه- با آن حالت مظلومانه به قتل رسيد همسرش نامه ای به معاويه نوشت و تمام ماجرا را در آن بيان کرده که به چه شکلی خليفه رسول الله-صلی الله عليه وسلم- را شهيد کرده اند و برای تأييد سخنانش پيراهن آغشته به خون عثمان را نيز به شام فرستاد. معاويه وقتی از ماجرا مطلع شد بسيار ناراحت و مضطرب گشت. مردم را جمع کرده و نامه همسر حضرت عثمان -رضی الله عنه- را برای آنان خواند و پيراهن خونين عثمان -رضی الله عنه- را نيز به مردم نشان داد. اين واقعه سبب شد مردم به شدت تحت تأثير قرار گيرند و همگی برای انتقام خون عثمان -رضی الله عنه- با معاويه بيعت کنند. معاويه مشغول تدارک سفر و آماده کردن لشکر برای اعزام به مدينه بود که خبر لشکر کشی حضرت ام المؤمنين عايشه صديقه-رضی الله عنها- را شنيد. به همين خاطر از تعجيل در اعزام لشکر خوداری کرد[1] . بالاخره خبر نبرد (جمل) به اطلاع معاويه رسيد و چند عامل باعث شد که ايشان تصميم به لشکر کشی بگيرند:

1- انتقام خون حضرت عثمان -رضی الله عنه-.

2- شنيدن خبر اهانت به ام المؤمنين از سوی سباهاي موجود در سپاه حضرت علی -رضی الله عنه-.

3- شهادت حضرت طلحه و حضرت زبير -رضی الله عنهما-.

4- اطلاع يافتن از اينکه حضرت علی ايشان را عزل نموده و شخص ديگری را به جای وی برای حکومت شام انتخاب کرده است .

همه اينها دست به دست هم داد تا عزم معاويه مبنی بر روبرو شدن با حضرت علی -رضی الله عنه- جزم شود. معاويه از نقشه های شوم دشمنان و اجرا کردن آن در جنگ جمل اطلاع نداشت و می رفت که خودش هم قربانی نقشه بعدی آنان شود. ( وقتی حضرت علی -رضی الله عنه- از بصره برگشت (جرير بن عبدالله بجلی) را نزد معاويه فرستاد تا از او بيعت بگيرد و در مورد بيعت تمامی مردم با حضرت علی -رضی الله عنه- او را آگاه سازد اما معاويه نپذيرفت و بيعت را مشرط به تحويل دادن قاتلان حضرت عثمان -رضی الله عنه- نمود. اين مذاکره طولانی و بدون نتيجه پايان يافت. معاويه اصرار داشت که حضرت علی -رضی الله عنه- قاتلان را تحويلش دهد حضرت علی نيز اين را نمی پذيرفت. نامه های زيادی رد وبدل شد اما ظاهراً فايده ای نداشت)[2]. (حضرت علی -رضی الله عنه- لشکرش را برای رفتن به شام آماده کرد و پس از مدتی آهنگ سفر نواختند وقتی معاويه از لشکر کشی حضرت علی -رضی الله عنه- اطلاع يافت (ابوالاعور سلمی) را برای تحقيق بيشتر فرستاد. ابوالاعور پس از جستجو و تفحص برگشته و از آنچه در مورد لشکر حضرت علی -رضی الله عنه- شايع شده بود خبر آورد به مردم اطلاع دادند تا در مسجد جمع شوند. مسجد مملو از جمعيت شد معاويه بر منبر رفت و طی سخنانی گفت: علی برای جنگ با شما لشکر کشی کرده نظر شما چيست, چکار کنيم ؟ همگی سر در جيب فرو بردند و سکوت کردند تا اينکه (ذو الکلاع حميری) بلند شد و گفت: حرف, حرف شما است هر چه بگوييد ما اجرا می کنيم. پس معاويه پايين آمد و بين مردم ندا داده شد که به سوی لشکر گاه بشتابيد[3]. از آن طرف هم فرستاده حضرت علی -رضی الله عنه- که پيش معاويه رفته بود بر گشت و اوضاع شام و سپاه معاويه را به اطلاع حضرت علی -رضی الله عنه- رساند. حضرت علی -رضی الله عنه-  دستور داد تا مردم را در مسجد جمع کنند مردم در مسجد اجتماع کردند حضرت علی -رضی الله عنه-  بالای منبر رفته و پس از حمد و سپاس خداوند فرمود: قاصدی که به شام فرستاده بودم برگشته و خبر آورده که معاويه قصد جنگ با شما را دارد و مردم شام را برای رويارويي با شما آماده می کند نظر شما چيست؟ مردم گفتگو را شروع کردند هر کسی نظری می داد و غلغله بر پا شد و چيزی از سخنانشان درک نمی شد. سپس حضرت علی -رضی الله عنه- پايين آمده و فرمود: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ[4] بالاخره دو طرف لشکر کشی کرده و در محلی به نام صفين رودرروی هم قرار گرفتند تقريباً هفته آخر محرم سال 37 هـ ق بود مدتی را به صف آرايی و آرايش نظامی پرداختند تا اينکه در اوايل صفر جنگ و درگيری آغاز شد و چند روزی به طول انجاميد[5] در سپاه حضرت علی -رضی الله عنه-  طبق روايتی پنجاه هزار نفر و طبق روايت ديگر نود هزار نفر می جنگيند و در مقابل نيز هفتاد هزار سرباز معاويه را همراهی می کردند[6] .  بعضی نيز تعداد سپاهيان حضرت علی را 120000 نفر و سربازان حضرت معاويه را 90000 نفر ذکر کرده اند علامه ابن کثير اقوال مختلفی را در مورد سربازان دو سپاه و همچنين تعداد صحابه شرکت کننده در اين نبرد ذکر کرده است[7]  واقدی می گويد : جنگ و درگيری چندين روز ادامه داشت تا اينکه افراد زيادی از دو گروه کشته شدند پس اهل شام مصحف هايی را بلند کرده و گفتند: ما شما را به سوی کتاب الله و آنچه قران حکم کند دعوت می کنيم[8] . امام زهری می فرمايد: جنگی درگرفته بود که تا به حال امت چنين کشت و کشتاری به خود نديده بود بالاخره اهل عراق بر اهل حمص غالب شدند[9] به هر تقدير جنگ و خونريزی مدتی ادامه داشت تا اينکه غروب پنجشنبه فرارسيد افراد زيادی از هر دو سپاه کشته شده بودند وقت نماز مغرب فرا رسيد اما به سبب شدت جنگ نماز مغرب و عشاء فقط به صورت اشاره ادا گرديد (و جماعتی برپا نشد) دو سپاه شب جمعه را تا صبح جمعه در جنگی سخت و طاقت فرسا به سر بردند طوری که نماز صبح نيز با اشاره بر روی اسب ها وشتران را در حالت جنگ ادا شد اين شب جمعه از بزرگترين وسخت ترين شبهای جمعه مسلمانان به شمار می آيد که آن را ليله الهرير ناميده اند جنگ به حدی طولانی بود که نيزه ها وتير ها به پايان رسيد شمشير ها ديگر قدرت بريدن نداشت و سربازان مجبور شدند به سنگ و خاک و همچنين به قدرت دست و بازو روی بياورند در اين نبرد طبق گفته مورخان 70 هزار نفر از هر دو لشکر کشته شدند 45 هزار نفر از لشکر شام و 25 هزار نفر از لشکر عراق . جنگ با همين حالت تا نزديکی های ظهر روز جمعه ادامه داشت اثار برتری سپاه عراق بر سپاهيان شام به چشم می خورد در اين لحظه بود که عمرو بن عاص با زيرکی تمام پيشنهاد آتش بس داد و گفت : به قران روی بياوريم تا بين ما حکم کند ناگاه سپاهيان شام مصحف ها را بر سر نيزه ها کرده و ندا بلند کردند (هذا بيننا و بينکم) [10]  هنگامی که فرستاده معاويه نزد حضرت علی -رضی الله عنه- آمده و ايشان را به حکميت قرآن دعوت داد حضرت امِير با چهره گشاد و با خوشحالي از اين امر استقبال نموده و فرمود: صد البته که ما نيز قبول داريم چرا که ما برای عمل کردن به کتاب الله مستحق تريم و بدين شکل کشت کشتار در ظهر روز جمعه با اعلام آتش بس و پذيرفتن آن از سوی هر دو سپاه خاتمه يافت غالباً دهم صفر بود که سپاهيان معاويه با بلند کردن مصحف ها خواهان صلح و آشتی و قضاوت طبق کتاب الله شدند حضرت علی -رضی الله عنه- نيز چون دوست نداشت جنگ و خونريزی ادامه يابد اين حکميت را پذيرفت اما افرادی نمی خواستند آتش جنگ خاموش شود همان هايی که جنگ جمل را به وجود آوردند و صحابه را در مقابل هم قرار دادند حالا نمی خواستند به اين زودی مسلمانان صلح کنند و فتنه بخوابد پس تحمل نکردند و به مخالفت با حضرت امير المومنين -رضی الله عنه- پرداختند و علناً در مقابلش موضع گرفتند اين نيز يکی از طرح ها و برنامه های سبايی های موجود در سپاه حضرت علی بود که عده ای از جاهلان و نادانان به زودی آن را پذيرفتند و به مخالفت با حضرت امير بر خواستند که بعداً به خوارج شهرت يافتند.

 


[1] سير اعلام النبلاء ج 2 ص 643.

[2] سير اعلام النبلاء ج 2 ص 644.

[3] همان.

[4]  همان.

[5]  سير اعلام النبلاء ج 2 ص 644.

[6]  منبع سابق  ص 646.

[7]  البدايه  و النهايه ج 7 ص 269-265.

[8]  سير اعلام النبلاء ج 2 ص 646.

[9] همان.

[10] البدايه و النهايه ج 7 ص 285.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:50  توسط   | 

 

 

هنگامی که حضرت طلحه و حضرت زبير -رضی الله عنهما- به مکه رفته و حضرت ام المؤمنين عايشه صديقه -رضی الله عنها- را از ماجرا با خبر کردند حضرت عايشه -رضی الله عنها- بسيار ناراحت شد و برای مردمی که اجتماع کرده بودند به ايراد سخنرانی پرداخته و آنان را به قيام برای انتقام خون عثمان مظلوم -رضی الله عنه- تشويق کرد و فرمود: آن خائنان در ماه محرم در شهر حرام در جوار رسول الله -صلی الله عليه وسلم- خون خليفه پيامبر -صلی الله عليه وسلم-   را ريختند و اموالش را غارت کرده اند[1]. (پس از اين سخنرانی آتشين مردم همگی اعلام آمادگی کردند و گفتند: ای ام المؤمنين! هر جا بروی با تو هستيم. عده ای گفتند : از شام شروع می کنيم اما بعضی گفتند نيازی نيست به شام برويم آنجا معاويه برای سرکوب و کشتن قاتلان کافی است. عده ای ديگر گفتند: به مدينه برويم و از حضرت امير المؤمنين بخواهيم که قاتلان را به ما تحويل دهد تا آنها را به سزای اعمالشان برسانيم. عده ای گفتند: ابتدا به بصره برويم و از آنجا آغاز می کنيم و هر کسی که در قتل عثمان -رضی الله عنه- دست داشته او را قصاص می کنيم. همه افراد بر اين رأی اخير موافقت کردند (و به هيچ وجه سخنی در مورد جنگ و رويارويي با حضرت علی -رضی الله عنه- به ميان نيامده) . (يعلی بن اميه) با کمک های قابل توجهش که در حدود ششصد سواری و ششصد هزار درهم بودسپاه عايشه -رضی الله عنها- را مجهز کرد. همچنين (ابن عامر) کمک های شايانی را برای ارسال سپاه حضرت عايشه -رضی الله عنها- نمود و لشکر او به حدود سه هزار نفر رسيد.

در اين سفر حضرت عايشه -رضی الله عنها- در هودجی که بر شتری به اسم (عسکر) قرار داشت حمل می شد[2]. « هنگامی که حضرت طلحه و زبير و حضرت عايشه ديدند که حضرت علی -رضی الله عنه- در مورد قصاص قاتلان حضرت عثمان-رضی الله عنه- اقدامی نمی کند, خواستند خودشان اين امر را اجرا نمايند و به قصد انتقام و قصاص قاتلان به سوی بصره لشکر کشی کردند نه به نيّت ديگری اما مسئله اي که قابل توجه است اينکه بدون مشورت حضرت خليفه از مدينه خارج شدند و دست به اين اقدام زدند[3] . وقتی خبر لشکر کشی اهالی مکّه به اطلاع حضرت علی -رضی الله عنه- رسيد ايشان برای جلوگيری از قتل و خونريزی و حل اين مشکل به سوی عراق حرکت کردند و در بصره به سپاه آنان رسيدند اين حادثة بزرگ در سال 36 هجری برابر با 656 ميلادی اتفاق افتاد و به دليل اينکه حضرت عايشه -رضی الله عنها- در هودجی بر شتر حمل می شد اين واقعه به (جَمَل) شهرت يافت[4]. دو لشکر رو در روی هم قرار گرفتند. لحظات بسيار سخت و جانسوزی بود. شاگردان مکتب رسول الله -صلی الله عليه وسلم- دچار آزمايش بسيار بزرگی شده بودند. اصلاً باور کردنی نبود که ياران رسول الله -صلی الله عليه وسلم- در مقابل هم صف آرايي کرده و بخواهند بر روی هم شمشير بکشند. بزرگان اصحاب چون حضرت علی -رضی الله عنه- حضرت عمار -رضی الله عنه- حضرت طلحه -رضی الله عنه- و ... لحظاتی را به ياد آوردند که رسول الله -صلی الله عليه وسلم- در مورد بعضی از اصحاب که در دو لشکر حضور داشتند چه وعده هايي داده بود. حديث مشهور در مورد عشرة مبشره که حضرت علی -رضی الله عنه- و از اين طرف هم حضرت طلحه و حضرت زبير -رضی الله عنهما- جزو آنان بودند و يا در مورد حضرت عمار -رضی الله عنه- که رسول الله-صلی الله عليه وسلم- شهيد شدنش را به دست گروه (ياغيان) پيشگويي کرده بود تمامی اينها مواردی بودند که بزرگان را از شروع جنگ باز می داشت و تمام سعی و تلاششان اين بود که جنگ شروع نشود. به عنوان نمونه دو مورد را ذکر می کنيم؛

1 - حضرت عمار به مردم کوفه گفت : (أما والله إنّی لأعلم أنَّها –يعنی عائشه– زوجة نَبيّکم فی الدّنيا والآخرة, ولکنَّ الله ابتلاکم بها لِينظر أتتبعونه أو إيّاها)[5]. آهای اهل کوفه! مواظب باشيد! نگاه کنيد که در مقابل چه کسی ايستاده ايد به خدا قسم من به درستی می دانم که عايشه در دنيا و آخرت همسر پيامبر تان است اما اين امتحانی است که خداوند به وسيله او شماها را آزمايش  می کند که آيا از خدا پيروی می کنيد يا از او .

2 - حضرت امير المؤمنين علی ابن ابی طالب -رضی الله عنه- نيز حضرت طلحه و زبير-رضی الله عنهما- را فرا خواند و با آنان مذاکره نمود و پس از آن حضرت طلحه -رضی الله عنه- ميدان جنگ را ترک کرده و در طول مسير شهيد شد[6] . و حضرت زبير -رضی الله عنه- نيز به همين شکل پس از شنيدن گفته های حضرت علی -رضی الله عنه- در مورد احاديث پيامبر-صلی الله عليه وسلم- که چنين روزی را پيش گويي فرموده بود, به محض شنيدن حقايق از زبان حضرت علی -رضی الله عنه-  فوراً صحنه را ترک کرده و به سوی مدينه به راه افتادند, که ايشان نيز به شکلی در طول مسير به شهادت رسيد -رضی الله عنهما- [7].

اينها دلايلی هستند بر اينکه :

 1- اين عزيزان خواهان جنگ و خونريزی و قتل عام اصحاب رسول الله -صلی الله عليه وسلم- نبودند .

2 - حضرت طلحه و حضرت زبير -رضی الله عنهما- به هيچ وجه دنبال رياست و خلافت نبوده اند. عليرغم همة اينها عده ای در هر دو سپاه نفوذ کرده که در صدد بر افروختن آتش جنگ بوده و فقط آنان بودند که برای جنگ و خونريزی آمده بودند.

 


[1]  البدايه و النهايه ج 7 ص 242

[2] البدايه و النهايه ج 7 ص 242.

[3] سير اعلام النبلاء ج 2 ص 638.

[4]  همان.

[5]  سير اعلام النبلاء ج 2 ص 638.

[6]  در مورد چگونگی شهيد شدن حضرات طلحه و زبير -رضی الله عنهما- و  استان زندگی شان به اثر ديگر نگارنده ( طلحه و زبير را بهتر بشناسيم ) مراجعه شود.

[7] اسد الغابه ج 2 ص 105.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:45  توسط   | 

بخش پنجم

حضرت علي‌بن ابيطالب -رضي الله عنه-

از خلافت تا شهادت

 

شورشيان پيرو عبدالله بن سباي يهودي در نهايت به هدف خود که از ميان برداشتن حضرت عثمان بن عفان بود، دست يافتند و قبل از غروب آفتاب روز جمعه هجدهم ماه ذي‌الحجه سال سي و پنج هجري او را به شهادت رسانيدند!

«غافقي بن حرب عکي» يکي از سرکردگان آنان عملاً به مدينه حاکم شده بود، و «عبدالله‌بن سبأ» يهودي ابليس اصلي نيز آنان را توصيه و همراهي مي‌کرد.

غافقي بن حرب در ايام اشغال مدينه و محاصرة منزل حضرت عثمان فرماندهي و سرکردگي سبأيان را بر عهده داشت و اين سرکردگي او در روزهاي پس از شهادت حضرت عثمان نيز ادامه پيدا کرد.

اين بدان معنا بود که مدينه در آن روزها زير سلطه و حاکميت شورشيان سبأي قرار گرفته بود.

قبل از شهادت حضرت عثمان سبأيان در مورد خليفة پس از او اتفاق نظر نداشتند و هر يک براي جانشيني او شخصي را مدنظر داشتند!

همچنان که قبلاً گفتيم: شورشيان سبأي سه دسته بودند، که از مصر و کوفه و بصره به مدينه آمده بودند، سبأيان مصر (علي‌الظاهر) از حضرت علي‌بن ابيطالب سبأيان کوفه از زبير‌بن عوام و سبأيان مصر از طلحه‌‌بن عبيدالله حمايت مي‌کردند!

تنها در مورد کشتن حضرت عثمان و ايجاد تباهي و ناهنجاري در زندگي سياسي و اجتماعي مسلمانان و به وجود آوردند پراکندگي بود، که اتباع عبدالله بن سباي يهودي با هم اتفاق نظر داشتند! به همين خاطر بود که پس از کشتن حضرت عثمان قضيه جانشيني او را به طور جدّي مورد توجه قرار ندادند!

اين براي اولين بار بود که مسلمانان روزهايي را بدون رهبر و خليفه به سر مي‌بردند.

چندين روز از شهادت حضرت عثمان مي‌گذشت، سرکردگان باند برانداز سبأيه دچار پريشاني و سردرگمي شده بودند و افراد توطئه‌گر و شيطنت‌پيشه‌اي همچون عبدالله بن سبأ، غافقي‌بن حرب و اشتر نخعي و حکيم بن جبله چگونه مي‌خواستند در اوضاع و احوال تازه عمل کنند! به هر صورت براي حل مشکل، کاري را لازم بود انجام دهند!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:3  توسط   | 

عثمان بن عفان -رضي الله عنه-

از خلافت تا شهادت

در بخش قبلي راجع به ضربت خوردن و وصيت عمر فاروق در مورد تشکيل شوراي شش نفره مرکب از اصحاب رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و اينکه به ابوطلحه انصاري توصيه فرمود که همراه با پنجاه نفر از مردم انصار از شوراي انتخاب خليفه محافظت نمايند، همچنين راجع به توصيه او به مقداد بن اسود، که سه روز تمام را مواظب ايشان باشد، اگر از ميان خود کسي را براي خلافت برنگزيدند، همه آنان را زنداني کند، سخن گفتيم.

همچنين يادآور شديم که حضرت عمر فاروق در شب يکشنبه اول ماه محرم سال 24 هجري وفات يافت و در بامداد همان روز پس از اقامه نماز ميت به صورت دسته جمعي و به امامت صهيب رومي در کنار رسول خدا و حضرت ابوبکر صديق به خاک سپرده شد.

اينک سير رويدادها را پيگيري مي‌نماييم و با شوراي شش نفره انتخاب خليفه که در واقع هر شش نفر کانديد مقام خلافت به شمار مي‌آمدند، و در آن مدت سه روز که حضرت عمر تعيين نموده بود، بايد کسي را به عنوان خليفه برمي‌گزيدند، همراه مي‌شويم!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:3  توسط   | 

بخش سوم

عمربن خطاب -رضي الله عنه-

از خلافت تا شهادت

  

 نشست اهل حل و عقد

در بخش قبلي گفتيم که: ابوبکر درروز سه‌شنبه بيست و دوم ماه جمادي‌الآخر سال سيزدهم هجري وفات يافت، و حضرت عمربن خطاب بر پيکر او نماز ميت خواند و همان روز دفن گرديد.

در همان روز بزرگان اصحاب و اهل حل و عقد از جمله عمربن خطاب اجتماعي را ترتيب دادند. و توصيه و پيشنهاد مکتوب حضرت ابوبکر را در مورد جانشيني حضرت عمر -رضي الله عنه- مورد بررسي قرار دادند.

پس از گفتگو و تبادل نظر در همان نشست، اهل حل و عقد با انتخاب حضرت عمر به عنوان خليفة مسلمين موافقت نموده و با او بيعت کردند!

بدين ترتيب مقام خلافت هيچگاه خالي نماند و بلافاصله پس از مرگ ابوبکر صديق اصحاب با انتخاب خليفة بعدي جالي خالي او را پر کردند و عمربن خطاب را جانشين او نمودند، درست همان کاري را که در زمان وفات رسول خدا انجام داده بودند که در همان روز وفات ايشان با ابوبکر صديق بيعت کردند، تکرار نمودند!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:2  توسط   | 

ابوبکر صديق -رضي الله عنه-

از خلافت تا وفات

 

انتخاب ابوبکر صديق -رضي الله عنه-

همچنان که گفته شد: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در روز دوشنبه دوازدهم ماه ربيع‌الأول سال يازدهم هجري در منزل حضرت عايشه -رضي الله عنها- در مدينه وفات يافت.

ساعاتي پس از وفات آن بزرگوار مسلمانان در مورد انتخاب و بيعت جانشين او تلاش و مشاوره خويش را آغاز کردند!

هنوز آفتاب روز دوشنبه غروب ننموده بود که ابوبکر صديق -رضي الله عنه- را به عنوان جانشين رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- برگزيدند و بعد از آن بود که کار غسل و کفن و اقامه نماز و دفن او را انجام دادند!

 

اهميت انتخاب امام و خليفه

انتخاب ابوبکر صديق به عنوان خليفه و رهبر مسلمانان و اولويت دادن به آن انتخاب در برابر دفن حضرت محمّد -صلى الله عليه وسلم- که او از هر کسي برايشان عزيزتر بود، حرکت و گام بسيار بزرگ و مهم و پيش‌رفته‌اي به شمار مي‌آمد.

اين موضوع نشانگر نقش و اهميت قضية حکومت و اهميت وجود حاکم و خليفه و امام مسلمين است که امور مردم را اداره، و دستورات خداوند را به اجرا بگذارد.

حتي براي چند روزي و يا ساعاتي هم نبايد مقام امامت و خلافت از حاکم و فرمانروايي مسلمان خالي باشد، و لازم است قضية انتخاب و بيعت با خليفه و رهبر، بر هر موضوع ديگري مقدم داشته شود، و اين درست همان کاري بود که اصحاب بزرگوار رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آن را عملي نمودند.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:0  توسط   | 

قرائت ها: يعنى روش اداء لفظ  و نوع خواندن قرآن چون قرآن يعنى خواندنى،

 اما در اصطلاح علمى عبارتست از مذهبى از مذاهب نطق قرآن برحسب روشى كه يكى از ائمه قرائت بر آن رفته است،

اين قرائت ها با اسانيد ثابت و صحيح از زمان رسول خدا ثابت ميباشد، كه هفت نفر از ياران رسول خدا در اين مورد از بقيه مشهورتر بودند، و بسيارى از صحابه و تابعين در شهرهاى متعدد نوع تلاوت و قرائت خود را كه در اصل شفهى است نه نوشتنى از اين افراد مذكور آموختند،

و هنوز كه هنوز است قرائت ها در دنياى اسلام بطور شفهى از شيخى كه در اينكار ماهر بوده و اجازهء شفهى و مدرك داشته ياد مي‌گيرد، و در دانشگاههاي معتبر اسلامى مثل الازهر و دانشگاه اسلامى مدينه و در همهء دانشكده‌هاى اسلامى –تقريبا- بعنوان يك تخصص بنام تخصص قرائات در دانشكده هاى علوم قرآن كه يكى از آنها قرائات ميباشد تدريس ميشود.

امام ذهبى دركتابش "طبقات قراء" هفت نفر را كه خواندن و خواناندن قرآن مشهورتر بوده‌اند ذكر نموده است: 1- عثمان بن عفان  2-على بن ابى طالب 3- زيدبن ثابت 4-عبدالله بن مسعود  5-ابوموسى اشعرى  6-أبي بن كعب  7-ابوالدرداء

 

و گروهى از صحابه از جمله ابوهريره و ابن عباس و عبدالله بن سائب در اينمورد پيش "أبى" شاگردى نمودند،

و ابن عباس از زيد نيز آموخت،

بسيارى از تابعين در همهء شهرها ازجمله در مدينه  و مكه و كوفه و بصره و شام قرائت و تلاوت را از اين صحابه مذكور آموختند.

معناى تواتراينست كه تعداد فراوانى در زمانها و مكانهاى مختلف  روايتى را چنان نقل كرده و بر آن متفق باشند كه اتفاق آنها بر دروغ بودن آن  روايت محال باشد،  و مشهورتين قرائت هاى متواتر عبارتند از قرائت هاى ائمه سبعه : ابوعمرو، نافع، عاصم، حمزه، كسائى، ابن عامر، ابن كثير، و قرائتهاى سبعه غير از حروف سبعه ميباشد، چون قرائت ها عبارت است از مذاهب ائمه در كيفيت نطق وبه اجماع تا امروز باقى است ومنشأ اختلاف قرائت‌ها اختلاف در لهجه‌هاى عرب و كيفيت نطق و كيفيت ادا كردن آن ميباشد مثل تفخيم و ترقيق و اماله و ادغام و اظهار و اشباع  و مد و قصر و تشديد و تخفيف ....الخ و همهء اينها در يك حرف است كه حرف-لهجه- قريش ميباشد،

 

اما احرف سبعه بر عكس اين قرائت ها ميباشد، اكثر علماء بر اين هستند كه مقصود از احرف سبعه عبارتند از لهجه هاى هفتگانه از لهجات عرب كه در معنى يكى هستند، و در تعيين معناى احرف سبعه اختلاف نظر شده است، و عبارتست از لهجه هاى : قريش،و هذيل و تميم و ازد، و يمن و اقوال ديگرى هم گفته شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 7:43  توسط   | 

____________________________________________

                                                     

                                                             بقلم: حيدر علي قلمداران

 

 

بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحيم

 

الحمدلله و الصلاه والسلام على رسول الله و على آله وصحبه وسلم

دوست گرامي سلام بر تو باد! از من خواسته بودي نظر خود را در بارة اساس مذهب اماميه و همچنين فقه اماميه بطور اجمال بنويسم. اينك  در خواست ترا اجابت كردم و از خداوند متعال مسآلت مي كنم كه بفضل عظيم خود مرا از هر گونه تعصب جاهلانه باز دارد و از بصيرت و انصاف بهره مند فرمايد، و ميكوشم تا گفتارم موجز باشد. والله المستعان و عليه التكلان.

1- بنيان مذهب إماميه در برابر ديگر مذاهب إسلامي بر اين اصل استوار است كه علي و يازده فرزندش از سوي خداوند بوسيلة رسول اكرم صلي الله عليه و آله وسلم به خلافت و وصايت آنحضرت انتخاب شده، پس شوراي مهاجرين و انصار براي انتخاب خليفه و امام مسلمين نامشروع و باطل بوده است! امّا اين ادّعا با نامة صريحي كه خود فرقة اماميه از علي نقل كرده اند مخالفت دارد، چنانچه در نهج البلاغه نامه اي از علي بدين صورت گزارش شده است:

(انه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر و عمر و عثمان علي ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد، و إنما الشورى للمهاجرين والأنصار فان اجتمعوا على رجلٍ و سموه إماما كان ذالك لله رضي فان خرج عن أمرهم خارجٌ بطعنٍ أو بدعه ردّوه إلى ما خرج منه فان أبى قاتلوهُ علي إتباعه غَيرَ سبيل المؤمنين...)

                                                 ( نامة ششم نهج البلاغه)

يعني:«گروهي كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند بهمان طريق با من بيعت كردند، پس كسي كه شاهد بوده نبايد ديگري را اختيار كند و كسي كه غايب بوده نبايد منتخب آنها را رد كند، و جز اين نيست كه شوري از مهاجرين و انصار است، بنابر اين اگر آنها بر مردي اتفاق كردند و او را امام ناميدند اين كار موجب رضاي خداست، پس كسي كه بسبب طعن و بدعت از امر ايشان بيرون رفت او را بر ميگردانند، اگر از برگشت خودداري نمود با او مي جنگند كه غير راه مؤمنان را پيروي كرده است». اين نامه علاوه بر نهج البلاغه در يكي از كتب معتبر و قديم شيعه نير ديده ميشود كه آن‹وقعة صفين› تأليف نصر بن مزاحم السفري متوفي 412 هجري قمري است كه اخيراً در ايران تجديد چاپ شده است كه در صفحة 29 آن همين نامه آمده، مفاد نامة مزبور با قرآن كريم نيز مي سازد، كه در سورة شريفة توبه ميفرمايد: (وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيم )التوبة:100

يعني:«و پيشي گيرندگان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانيكه بوسيلة نيكوكاري از ايشان پيروي كردند خدا از همة آنان راضي شده و آنها نيز از خدا خشنودند و براي ايشان باغستانهايي مهيّا فرموده كه نهرها از زير درختان آنها روان است و هميشه در آنجا خواهند ماند و اين رستگاري بزرگي است». چنانكه ملاحظه ميشود در اين آية كريمه صريحاً به پيشي گيرندگان مهاجر و انصار وعدة بهشت داده است، و نيز در بارة امور آنها فرموده است:(وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ) الشورى:38 يعني:«وكارشان را بمشورت يكديگرانجام دهند». اينك اگر عدّه أي بهشتي بشوري بنشينند و كسي را بعنوان پيشوا تعيين كنند، آيا اين كار مخالفت رضاي خداست؟ يا بقول علي )كانَ ذلكَ للهِ رضي( شگفتا كه فرقة اماميه نه به آنچه خودشان از علي روايت ميكنند توجّه كافي دارند و نه به آيات صريح قرآن!!

در نهج البلاغه مينويسد، علي فرمود:

(والله ما كانت لي في الخلافة رغبة ولا في الولاية إربة و لكنكم دعوتموني إليها و حملتموني عليها)(خطبة276 )

يعني:«سوگند بخدا من رغبتي به خلافت نداشتم و نيازي بولايت در من نبود شما مرا بسوي خلافت خوانديد و مرا بدان وادار كرديد». اگر علي (ع) از سوي خدا  براي خلافت و ولايت تعيين شده بود چرا ميل و رغبت نداشت و از آن روي گردان بود؟ آيا رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم هم به نبوت و رسالت خود بي ميل و بي رغبت بود؟!

اگر علي از سوي خدا انتخاب شده بود چرا با ابوبكرو عمر بيعت كرد؟ چنانچه در كتب شيعة اماميه بدان تصريح شده است؟(در كتاب غارات ثقفي و مستدرك نهج البلاغه و ديگر كتب اماميه آمده).

بعنوان نمونه در ‹الغارات› اثر ابو إسحاق ثقفي ‹متوفي 283 هجري› ميخوانيم: كه علي پس از قتل محمد بن ابي بكر نامه اي بياران خود در مصر نوشت، ضمن آن نامه از خلافت ابوبكر ياد كرده مينويسد: (فمشيت عند ذالك إلي أبي بكر فبايعته) ‹الغارات جزء اول ص 204›يعني:« در آن هنگام بسوي ابوبكر رفتم و با او بيعت كردم».و در بارة عمر مينويسد:(تولى عمر الأمور و كان مرضي السيرة ميمون النقيبة)‹صفحة207›

يعني:«عمر كارهاي خلافت را بعهده گرفت و پسنديده سيرت و فرخنده نفس بود». (قال الجوهري في الصحاح: فلان ميمون النقيبه، اذا كان مبارك النفس)

اينها مضمون نامه هاي علي است كه علاوه بر اهل سنّت خود شيعه آنها را نقل كرده و قدماي اماميه بدانها تصريح نموده اند.

  آيا علي با غاصب بيعت ميكند؟ آيا بيعت بخلافت ابوبكر از سوي كسي كه خداوند متعال او را خليفه كرده است صحيح است؟ آيا علي از ظالم و غاصب تعريف و تمجيد مينمايد و او را پسنديده سيرت و فرخنده نفس ميشمارد؟! پس چرا از خدا نمي ترسند و انصاف پيشه نمي كنند؟ در كتاب ‹الصفين› آمده كه علي دربارة ابوبكر و عمر گفت:(أحسنا السيرة و عدلا في الأمة)‹ص201› يعني:«آن دو رفتار نيكو داشتند و در ميان امّت بعدالت رفتار كردند». امّا شيعة اماميه ميگويند: آن دو غاصب و ظالم بودند، پهلوي فاطمة زهرا را شكستند!! اما اگر ادّعاي شيعة اماميه را به قرآن عرضه كنيم مي بينيم قرآن دربارة مهاجرين ميفرمايد:  «اگر به آنها در زمين قدرت دهيم نماز بر پاي ميسازند و زكات ميدهند و امر به معروف و نهي از منكر مينمايند».

ولي شيعه ميگويد چون خدا به ايشان قدرت داد، خلافت علي را غصب كردند و ظلم نمودند و فاطمه را آزردند! خداي متعال در سورة حج ميفرمايد:

(الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ .........الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُور) (الحج40/41) آيا ما دست از نامه هاي موثق علي و آيه هاي قرآن برداريم و ادّعا هاي اين و آن را باور كنيم و در ميان امّت اسلام اختلاف اندازي و فرقه بازي راه بيندازيم؟ مگر خداوند نمي فرمايد:(وَلاَ تَفَرّقوا)«پراكنده نشويد». مگر علي در نهج البلاغه نگفته است: (والزموا السواد الأعظم فان يد الله مع الجماعة و إياكم و التفرقة)‹خطبة147› يعني:«از سواد اعظم و اكثريت مسلمانان جدا نشويد كه دست خدا با جماعت است و از تفرقه بپرهيزيد».

شگفتا آنروز كه مسلمين به در خانة علي ريختند و خواستند كه با آنحضرت بيعت به خلافت كنند ، فرمود:(دعُوني و التمسوا غيري)‹خطبة 91› يعني:«مرا رها كنيد و غير مني را براي اينكار بخواهيد».  سر انجام با إصرار زياد راضي شد. آيا اگر خدا او را بخلافت انتخاب كرده بود اين استنكاف براي چه بود و چرا وظيفة خدايي خود را بعهده نمي گرفت؟ چرا بتصريح كتب شيعه پشت سر خلفا نماز ميخواند؟ چنانچه در ‹وسائل الشيعه› مينويسد: (قد أنكح رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم، و صلَّى علي وراءهم)

 يعني:«رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم با ايشان ‹خلفا› منا كحت نمود (دختر ابوبكر و عمر را گرفت و دو دختر خود را به عثمان داد) و علي پشت سر آنها نماز خواند». ‹وسائل الشيعه چاپ سنگي كتاب الصلاة ص 526› چرا علي بقول اماميه ستمگران و ظالمان و بدعت گذاران را تأييد ميكرد، آيا همة اينها براي تقويت اسلام بود؟!!

وانگهي چرا از‹ 12› امام در قرآن نام و وصفي نيست ولي از أصحاب كهف و ذو القرنين و لقمان و هارون و غيره ......... بتفصيل سخن آمده است؟ آيا كتاب هدايت بايد آنچه را كه قرنها ماية اختلاف امّت ميشود فروگزارد و دربارة گذشتگان سخن بگويد؟ آخر انصاف شما كجا رفت؟

بارها ديده ايم كه علماي اماميه (هداهم الله تعالى الى الحق) به حديث غدير استشهاد مي كنند كه علي از سوي رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم به خلافت انتخاب شده در حاليكه رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم بمناسبت اختلافي كه عدّه اي با علي پيدا كرده بودند‹1› در ميان راه نه در مكه و مدينه، از ولايت يعني از محبّت او سخن گفت نه از خلافت او! بدليل اينكه فرمود:(من كنت مولاه فهذا علي مولاه) سپس قرينه آورده :(اللهم وال من والاه و عاد من عاداه) يعني:«بار خدايا دوست بدار كسي را كه علي را دوست ميدارد ودشمن بدار كسي را كه علي را دشمن ميدارد». دوستي و ياري چه ربطي به خلافت دارد؟ مولي بمعناي كسي است كه بايد او را دوست بداريم نه خليفه و وصي. اساساً از كجا ثابت شده كه مَفعَل بمعناي اَفعَل آمده تا معلوم شود ءمولي) به معناي ءاولي) است؟ مگر در قرآن نداريم: (فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُم..) (الأحزاب:5)  يعني:«اگر پدران ايشان را نشناختيد آنها را برادران ديني و موالي خويش بدانيد»مگر در سورة تحريم نيامده: (.. فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ)   (التحريم:4)  يعني:«خدا مولاي پيامبر است و نيز جبرئيل و مؤمنان شايسته».

آيا مولي به معني سر پرست آمده و مؤمنان سر پرست پيامبراند؟ شگفتا چرا صحابة رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم كه مخاطب اين كلمات بودند چنين مفهومي را كه اماميه ادّعا دارند از خطبة غدير نفهميدند، ابن عساكر از نوادة علي يعني حسن مثني نقل كرده كه:

(قيل: ألم يقل رسول الله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم من كنت مولاه فهذا علي مولاه؟ فقال بلى! ولكن والله لم يعن رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم) (بذالك الأمارة و السلطان و لو أراد ذالك لأفصح لهم به فإن رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم كان أفصح المسلمين و لو كان الأمر كما قيل ،لقال رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم: يا أيها الناس هذا ولي أمركم و القائم عليكم من بعدي فاسمعوا له و أطيعوا، والله لئن كان الله و رسوله اختارا عليّا لهذا الأمر و جعله القائم للمسلمين من بعده، ثم ترك عليّ أمر الله و رسوله لكان عليّ أول  من ترك أمر الله و رسوله).

(روايت/الحافظ ابن عساكر في تاريخه عن نفيل بن مرزوق عن الحسن بن الحسن)

 

يعني:«از حسن مثني فرزند حسن بن علي پرسيدند: آيا رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم نگفت: من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه؟ پاسخ داد، آري امّا سوگند بخدا قصد پيامبر از اين سخن امارت و سلطنت نبود و اگر مقصودش اين بود با كمال وضوح آنرا ادا مي كرد، زيرا كه رسول اَلله فصيح ترين افراد نسبت به مسلمانان بود و اگر مرادش خلافت بود، ميفرمود: اي مردم اين علي فرماندار شما و قائم بر امور شما بعد از من است. پس سخن او را بشنويد و از وي اطاعت كنيد. بخدا قسم اگر خدا و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم علي را براي حكومت انتخاب كرده بودند و او را زمامدار مسلمين مينمودند، و سپس علي فرمان خدا و رسول را ترك كرده با خلفا بيعت مينمود در آن صورت نخستين گناهكار و نافرمان از امر خداي متعال و رسول اَلله  او بود.»

ملاحظه كنيد نوادة خود علي چگونه قضاوت ميكند، و آنوقت گروهي از علي و فرزندانش جلو مي افتند، و نامه هاي او را كه خودشان نقل كرده اند به تأويل مي برند و سخنا نش را تحريف مي كنند و به آثار فرزندانش توجّه نمي كنند؟ تا آراى خود را به كرسي بنشانند و نسبت ضلالت به اكثريت مسلمين از صدر اسلام تا كنون بدهند. آيا از پاسخگويي در قيامت نمي ترسند؟!! 

گاهي استدلال مي كنند كه در صحيح بخاري آمده است كه پيامبر فرمود:

(ايتوني بدواة و قرطاس أكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعدي أبدا)يعني:«دوات و كاغذ براي من بياوريد تا چيزي براي شما بنويسم كه هرگز پس از من گمراه نشويد». آنگاه گويند چون عمر بن الخطاب گفت: (حسبنا كتاب الله)يعني:«كتاب خدا براي ما كافي است». و پيامبر از نوشتن صرف نظر كرد. در حاليكه بنظر اماميه رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم قصد داشت دربارة خلافت علي چيزي بنويسد:

پاسخ اينكه: اولاً رسول خدا  امّي بود و خط نمي نوشت ولي در اين روايت آمده: (اكتب لكم) يعني تا براي شما بنويسم، و اگر مقصود آن بود كه بگويم ديگران براي شما بنويسند، ميفرمود:)املي عليكم( يعني براي شما املا كنم.) ثانياً بر طبق اين روايت پيامبر -معاذ الله-پاية گمراهي را تا ابد در ميان امتش نهاد زيرا فرمود: بنويسم و هرگز ننوشت! يا اينكه قرآن مجيد فرمود: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإسلام دِيناً) (المائدة:3) يعني:«امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم»،

ثانياً اگر اين امر به دستور خدا بود، چگونه ميشود گفت كه پيامبر دستور خدا را به خاطر مخالفت عمر ترك كرد؟!

 چهارم بنابر آنكه حديث كاملاً صحيح و بدون اشكال باشد بهر صورت رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم چيزي ننوشت و جانشين تعيين نكرد، پس فرقة اماميه چرا بر سر كاري كه انجام نشده با امّت اسلاميه به مخالفت بر خاسته و به سايرين نسبت گمراهي و ضلالت ميدهند؟!

پنجم از كجا ميدانند كه پيامبر اكرم  در صورتي كه نامه أي مينوشت، 12- امام از خاندانش را براي امامت تعيين ميفرمود مگر ايشان علم غيب دارند و از ما في الضمير رسول الله آگاهند؟!

 ششم اگر آقايان به صحيح بخاري اعتماد دارند پس چرا اين حديث را كه پيامبر با ابوبكر و عمر و عثمان به بالاي كوه احد رفتند و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم اشاره بكوه فرمودند:(فليس عليك الا نبي و صديق و شهيدان) يعني:« بر بالاي تو جز پيامبر و صديق راست كردار و راست گفتار و دو شهيدءكساني كه در راه خدا بقتل مي رسند.) كسي ديگر نيست». ‹صحيح بخاري، جزء الخامس، كتاب الفضائل صفحة 19›  نمي پذيرند؟!!

ميگوئيد دربارة علي روايات بسياري داريم كه بايد از آنها تبعيّت كنيم. گوئيم: دربارة ابوبكر و عمر نيز روايات بسيار آمده مبني بر اينكه بايد آن دو را تبعيّت كرد، و اين روايات قابل جمع اند و منافات با هم ندارند مثل آنچه از رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم مروي است كه فرمودند: (اقتدوا باللذين من بعدي أبي بكر و عمر) يعني:«پس از من به ابوبكر و عمر اقتدا كنيد ». يا فرمودند: (إني لا ادري ما بقائي فيكم فاقتدوا باللذين من بعدي، و أشار إلی أبي بكر و عمر) يعني:«من نمي دانم كه چند روز ميان شما ميمانم پس از من به اين دو تن اقتدا كنيد ءو به ابوبكر و عمر اشاره فرمودند». اين حديث را ترمذي در صحيح خود آورده و ديگران نيز به اسناد گوناگون نقل كرده اند.

البته ما فضائل علي و اهل البيت را انكار نمي كنيم و حتي برتري علي بر ديگر خلفا را رد نمي نمائيم. اما موضوع انتخاب آن حضرت از سوي خدا براي خلافت امري ديگر است كه با آثار موثق خود علي از طريق شيعية اماميه نمي سازد،تا چه رسد به آثاري كه اهل سنت روايت كرده اند. بعنوان نمونه علاوه بر آنچه گفته شد مسعودی كه علماي اماميه او را از خود ميدانند در جزء دوم از كتاب مروج الذهب در صفحة 412 مينويسد:

(دخل على- عليّ  الناس يسألونه، فقالوا يا أمير المؤمنين ارايت إن فقدناك و لا نفقدك أنبايع الحسن؟ قال: لا آمركم ولا أنهاكم و انتم أبصر.) يعني:«مردم در زمان خلافت علي و پس از ضربت خوردن آنحضرت، بر علي وارد شدند و پرسيدند: اي امير مؤمنان به ما خبر ده كه اگر ترا از دست داديم، و خدا كند كه از دستت ندهيم، آيا با حسن فرزندت بيعت كنيم؟ علي فرمود: من نه به شما امر ميكنم كه بيعت كنيد و نه شما را از اينكار نهي مي نمائم. شما به كار خود بيناتريد».                                      

باز در صفحة 414 مينويسد، مردم به علي گفتند: (إلا تعهد يا أمير المؤمنين؟ قال: ولكني اتركهم كما تركهم رسول اَلله صَلی الله عَليه و آله وَ سَلّم).

يعني:«اي امير مؤمنان آيا عهد خلافت را به كسي واگزار نميكني؟ فرمود: نه . ليكن ايشانرا ترك ميكنم همچنانكه رسول اَلله  آنها را ترك كرد و كسي را بخلافت نگماشت».

اين آثاري است كه شيعة اماميه در كتب تاريخ و حديث خود شان از علي آورده اند. و نظاير همين آثار را اهل سنت و شيعة زيديه نيز از آن حضرت نقل كرده اند. مانند آنچه احمد بن حنبل در مسند جلد 1 صفحة 130 رقم 1078 آورده است كه مضمون ما را بازگو ميكند، و همين آثار كه خود اماميه ناقل آنند حجّت ما بر ايشان نزد پروردگار است.

مانند آنچه در مستدرك وسائل الشيعه و بحار الانوار مجلسي آورده اند كه علي فرمود:  

(ولواجب في حكم الله و حكم الإسلام علی المسلمين بعد ما يموت إمامهم أو يقتل ضالاً كان أو مهتدياً، مظلوماً كان أو ظالماً، حلال الدم أو حرام الدم إن لا يعملوا عملاً و لا يحدثوا حدثاً و لا يقدموا يداً أو رجلاً ولا يبدوا بشي قبل إن يختاروا لأنفسهم(در بحار الأنوار-لجميع أمرهم) إماما عفيفاً عالماً عارفاً بالقضاء و السنة) ‹ كتاب مسلم بن قيس ص171 چاپ نجف و جلد 11 بحار الانوار چاپ كمپاني ص 513›

يعني:«در حكم خدا  و اسلام بر مسلمين واجب است  پس از اينكه امامشان مُرد يا كشته شد، خواه گمراه باشد يا راه يافته، مظلوم باشد يا ظالم، خونش حلال باشد يا حرام، در هر صورت واجب است كه مسلمين هيچ عملي انجام ندهند و كاري نكنند و دست بجلو نبرند و پاي فرا پيش ننهند و عملي را شروع نكنند مگر آنكه پيش از هر كاري براي خودشان امامي انتخاب نمايند كه عفيف و دانشمند و آگاه از قضا و سنت باشد».در اينجا هم  چنانچه ملاحظه ميشود علي  امامت را امري اختياري و انتخابي مي شمارد نه انتصابي و تعين شده از جانب خدا.

از اينها گذشته چطور بقول اماميه 77000 تن در غدير خم فهميدند كه علي از سوي خداوند بخلافت پيامبر  انتخاب شده ولي همه سكوت كردند و خلافت ابوبكر را پذيرفتند؟!    آن هم پس از گذشت كمتر از دو ماه؟!

آيا مهاجرين اوليّه كه خدا در سورة توبه آية100 وعدة بهشت به ‌آنها داده همه كافر شدند؟! گيرم كه مهاجرين- معاذ الله- مرتد گشتند، و امر خدا و نصب رسول خدا را ناديده گرفتند، آيا انصار كه سودي از آن ميان نبردند و خليفه از آنان انتخاب نشد، چرا سكوت كردند و چرا به حكم خدا و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم نرفتند و با علي بيعت ننمودند؟ مگر ايشان نبودند كه پيامبر را پس از اينكه قومش قصد جان او را نمودند، ياريش دادند؟ مگر اينها آنهمه جانفشاني در راه اسلام نكردند؟ مگر خدا دربارة ايشان در قرآن نفرمود: (وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ  )الأنفال:74  يعني:«كساني كه به مهاجرين مأوي و مسكن دادند و ايشان را ياري كردند حقَاً مؤمن هستند و براي ايشان آمرزش و روزي پسنديده اي در آخرت مقررشده است».

 1-آيا اين مؤمنان حقيقي همگي بدون دليل و بدون نفع دنيا و آخرت فرمان خداي و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم را مبني بر خلافت علي را كنار گذاشتند؟! آيا مي توان همة اين دلايل واضح را ناديده انگاشت؟!!(لقد وضح المقال إن استفادوا و لكن أين من ترك العناد)؟!!يعني: براستي گفتار روشن است اگر گوش دهند و استفاده كنند ليكن كجاست آنكه لجاجت و دشمني و تعصب بيجا را ترك كند.

  2- ادّعاي دوم شيعة اماميه آنست كه اهل البيت پيامبر از هر گونه سهو و خطا و فراموشي معصوم اند و بهيچ وجه اشتباه در آراء ايشان راه ندارد، و لذا مسلمين بايد در امور فقهي و تفسيري از ايشان تبعيّت كنند و جز به آثار آنها كه در كتب حديث اماميه آمده بچيز ديگري متمسّك نشوند.

اين ادعا نيز از چند جهت خطا است:

   اول آنكه پيامبر كه بتصديق اماميه و ديگران از همة افراد خاندانش مقام بالاتر داشت، از اشتباه و خطا مصون نبودند، چنانچه بنقل قرآن اين موضوع ثابت مي شود. خداي تعالي خطاب به پيامبر  ميفرمايد: (لِمَ أذنت لَهُم) التوبه 43«چرا به ايشان اجازه دادي»؟! باز ميفرمايد: (يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاتَ أَزْوَاجِكٌَ) (التحريم:1) يعني:«اي پيامبر چرا چيزي را كه خدا براي تو حلال كرده است بر خود حرام مي كني و از اين راه خشنودي همسرانت را ميجويي؟

اين قبيل آيات در قرآن مجيد نشان ميدهند كه پيامبر گاهي دچار اشتباه هم مي شده است و به كساني اجازه ميداده كه از جنگ تخلّف كنند يا به خاطر رضاي همسرانش خود را به سختي مي افكنده است و از امر حلالي خود را محروم مي ساخته است.

   ولي فرق پيامبر با ديگران در اين بود كه خداي سبحان او را از اشتباهش آگاه ميفرمود و به اصلاح دستور ميداد، ، امّا اين نوع ارتباط ميان خدا و غير پيامبر نبود. لذا آنها اشتباه مي كردند امّا چون مقام نبوت نداشتند خدا آنها را بوسيلة وحي مطلع نمي كرد و خاندان پيامبر هم شامل همين حكم ميشدند و اشتباهاتي در تاريخ از آنها نقل شده كه خواهد آمد.

دوّم آنكه آياتي صريح در قرآنِ الكَريم آمده كه نسبت نسيان و فراموشي به رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم ميدهد. از قبيل: (وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ) الكهف:24)

يعني:«خدايت را ياد كن چون دچار فراموشي شدي». كه در سورة كهف آمده و به اتفاق مفسّران رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم به مشركان مكّه كه دربارة أصحاب كهف سؤال كرده بودند، وعده داد فردا پاسخ شما را از پيك وحي ميگيرم ولي گفتن (انشأ الله) را از ياد برد، و وحي الهي براي تربيّت رسول خد ا مدتي نيامده و پس از تأخير چنين نازل شد كه:

(وَلا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً إلا أن يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيت) الكهف:23و24

يعني:«در هيچ موردي مگو كه من آنرا فردا انجام ميدهم مگر آنكه بگوئي: اگر خدا بخواهد و خداي خود را بياد آور چون فراموش كردي».

در اين صورت اهل بيت پيامبر چگونه از همه نوع فراموشي يا اشتباه مصون بودند؟ مگر خداي تعالي به پيامبرش نفرمود: (وَإِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ) (الأنعام:68)

يعني:«اگر شيطان ياد مرا از ياد دل تو فراموش كرد بعد از ياد آوري مجدد من، ديگر با ظالمان منشين».

سوم آنكه آثار تاريخي نشان ميدهند كه براي اهل بيت اشتباهاتي پيش مي آمده است چه در موضوعات و چه در احكام. به عنوان نمونه در نهج البلاغه نامه اي از علي آمده به فرماندار خود در شيراز يعني منذر بن جارود عبدي، نوشته است، علي در اين نامه مي نويسد: (إما بعد، فإن صلاح أبيك غرني منك و ظننت أنك تتبع هديه و تسلك سبيله)(نامة شماره‌:71)

يعني:«شايستگي پدرت مرا دربارة تو فريب داد و گمان كردم كه دنبال هدايت او ميروي و از طريقي كه پدرت رفت رهسپار مي شوي».

ومنذر بن جارود كسي بود كه علي دربارة وي اشتباه كرد او را به حكومت شيراز فرستاد و او هم 4000 درهم از بيت المال را تصرف كرده بنزد معاويه گريخت چنانچه شارحين نهج البلاغه نوشته اند.

مي بينيد كه اشتباهي رخ داده ولي خداوند فرشته اي نازل نفرمود و به علي وحي نكرد و او را از خيانت منذر بن جارود خبر نداد بلكه پس از گريختن وي علي از حال او، به تاراج رفتن اموال مردم آگاه شد.

شاهد ديگر آنست كه در تهذيب الأحكام شيخ طوسي كه از كتب اربعة شيعه است، در جزء سوم صفحة 40 ءچاپ نجف) مينويسد:  

(صلى علي على الناس على غير طهر و كانت الظهر ثم دخل، فخرج مناديه: إن أمير المؤمنين صلى على غير طهر فأعيدوا فليبلغ الشاهد الغائب)

يعني:«علي نماز ظهر را بدون وضو خواند پس داخل منزل شد، آنگاه منادي آن حضرت بيرون آمد و إعلام كرد كه امير مؤمنان بدون وضو نماز خوانده و نمازتان را اعاده كنيد و حاضر به غائب ابلاغ كند».

بنابر اين فراموشي و سهو حتي در أعمال ديني اهل بيت راه داشته است.

محمد بن إدريس حلي از أعلام شيعة اماميه در صفحة 484 از كتاب السرائر از فضل روايت كرده است كه: (ذكرت لأبي عبدالله السّهو فقال و يفلت من ذالك احد؟ ربما أقعدت الخادم خلفي حتى يحفظ علي صلواتي)

يعني:«نزد ابو عبدالله صادق از سهو سخن گفتم، فرمود: مگر ممكن است كسي از سهو بر كنار ماند؟ بسا ميشود كه من خدمتكار خود را پشت سرم مي نشانم تا حساب نماز مرا نگاه دارد».

در كتب علماء و تواريخ شيعة اماميه مضبوط است امام حسن با پدر بزرگوارش در مسائل سياسي و ديني اختلاف داشت، اگر بگوئيم حق با امام حسن بود، در آن صورت پدرش يعني امام علي اشتباه مي كرده و اگر گفتيم حق با پدر بوده، پسر خطا كرده است. اينك به نقل روايت توجه كنيد:

دينوري (متوفي282هـ ) در كتاب أخبار الطوال بمناسبت حركت علي براي جنگ جمل در صفحة 125 از كتاب خود مينويسد:

(فدنا منه الحسن فقال يا آبت أشرت عليك حين قتل عثمان وراح الناس إليك وغدوا وسألوك إن تقوم بهذا الامر إلا تقبله حتى تأتيك طاعة جميع الناس في الآفاق و أشرت عليك حين بلغك خروج الزبير و طلحة بعايشة إلى البصرة إن ترجع إلى المدينة فتقيم في بيتك، و أشرت عليك حين حوصر عثمان إن تخرج من المدينة فإن قتل، قتل و أنت غائب فلم تقبل رأيي في شيء من ذالك). 

يعني:«امام حسن به علي نزديك شد و گفت: اي پدر هنگامي كه عثمان كشته شد و مردم صبحگاه بسوي تو آمدند و از تو در خواست كردند كه خلافت را بر عهده بگيري من به سوي تو اشاره كردم كه قبول نكني تا همة مردم در تمام آفاق از تو اطاعت كنند و نيز هنگامي كه خبر خروج طلحه و زبير با عائشه بسوي بصره به تو رسيد، اشاره كردم كه به مدينه باز گردي و در خانه ات بنشيني، و همچنين هنگامي كه عثمان محاصره شد، به تو اشاره نمودم كه از مدينه خارج شوي پس اگر او كشته شد در حالي كشته شده كه تو در مدينه نبودي و تو در هيچيك از اين امور رأي مرا قبول نكردي».

 آيا مي توان گفت امام حسن از هر خطايي معصوم بوده و با وجود اين علي رأي او را نمي پذيرفته است؟ البته خير! لذا علي به او چنين پاسخ مي دهد:

(فقال علي :أما انتظاري طاعة جميع الناس من جميع الآفاق، فإن البيعة لا تكون إلا لمن حضر الحرمين من المهاجرين و الأنصار فإذا رضوا و سلموا وجب على جميع الناس الرضا و التسليم. و أما رجوعي إلى بيتي و الجلوس فيه فإن رجوعي لو رجعت كان غدراً بالأمة و لم آمن إن تقع الفرقة و تتصدّع عصا هذه الأمة و أما خروجي حين حوصر عثمان فكيف أمنني ذالك؟ و قد كان الناس أحاطوا بعثمان فاكفف يا بني عما أنا اعلم به منك)

يعني:«علي پاسخ داد: اما دربارة انتظار من كه همة مردم در تمام آفاق اطاعتم كنند، بيعت تنها حق كساني است از مهاجرين و انصار كه در حرمين (مكه و مدينه) حضور دارند و چون آنان راضي و تسليم شدند واجب است كه همة مردم راضي و تسليم گردند. و امّا بازگشت من بخانه و نشستنم در خانه، اينكار را اگر انجام ميدادم، نيرنگ و مكري دربارة اين امت انجام داده بودم و آسوده خاطر نبودم از اينكه تفرقه بيفتد و اين امّت وحدتشان به پراكندگي تبديل شود. و اما خروج من از مدينه هنگامي كه عثمان محاصره شده بود چگونه براي من امكان داشت در حاليكه من نيز محاصره بودم ءمانند عثمان مورد احاطة مردم قرار گرفته بودم.) پس اي پسر جانم خود را از سخن گفتن دربارة امري كه من به آن از تو دانا ترم باز دار(و اعتراض مكن).

نظير همين اعتراض و سؤال و جواب در مصادر شيعة اماميه نيز بتصريح آمده چنانكه در كتاب مجالس شيخ مفيد و بحارالانوار مجلسيءجلد8 صفحة353) ميخوانيم كه: امام حسن به امير مؤمنان گفت:

(اخرج من المدينة و اعتزل فإن الناس لابد لهم منك و إنهم ليأتونك و لو كنت بصنعاء أخاف أن يقتل هذا الرجل و أنت حاضره) يعني:«اي پدر از مدينه بيرون برو و از مردم كناره گيري كن، پس مردم ناگزير از تو هستند و بسراغ تو خواهند آمد، هر چند تو در صنعاء(مركز يمن)  باشي و من مي ترسم كه اين مرد (عثمان) كشته شود، در حاليكه تو در مقتل او (مدينه) حاضر باشي». علي در جواب فرمود: (يا بني أخرج من دار هجرتي؟ و ما أظن أحداً يجترئ علي هذا القول؟!) يعني:« اي پسر جان آيا من از سراي هجرت خود بيرون روم؟ گمان نمي كنم (كسي جرأت كند چنين تهمتي بمن بزندءكه موجب كشتن عثمان شده ام).

و ديديم ظن علي در اين باره اصابت به واقع نكرد و متأسفانه اين تهمت ناروا را به او زدند.

باز شبيه همين اثر را در امالي شيخ طوسي از اساطين اماميه در صفحة 51 مي خوانيم و همه دلالت دارند بر اينكه خطا و اشتباه در اهل بيت پيغمبر راه مي يافته است.

   يكي ديگر از ادلّه اي كه بر اين معنا گواه است آثار متناقضي است كه در كتب فقهي شيعة اماميه از ائمّه نقل شده است بطوريكه نتوانسته اند يكي از آنها را حمل بر تقيه بكنند زيرا چيزي نبوده كه ماية بيم و هراس و تقيه از مخالفان باشد، مانند دو خبر متناقض كه يكي از امام جعفر صادق  و ديگري از فرزندش امام موسي  نقل شده است بشرح زير:

در كتاب الطهاره از وسائل الشيعه از شيخ حرّ عاملي (صفحة 210 چاپ سنگي) آمده است: محمد بن يعقوب كلينيي از علي بن ابراهيم از پدرش از ابي عمير از حفص بن البختري از جميل بن دراج از ابي عبدالله الصادق در زيارت قبور روايت كرده اند كه گفت: (إنهم يأنسون بكم فإذا غبتم عنهم استوحش) روايت ديگر: (محمد بن علي بن حسين ابن بابويه) به اسناد از صفوان ابن يحيي كه گفت: (قلت لأبى الحسن موسى بن الجعفر: بلغني إن المؤمن إذا أتاه الزائر انس به فإذا انصرف عنه استوحش فقال لا يستوحش)

مفاد روايت اول اينكه امام صادق گفتند كه وقتي شما بزيارت قبور مي رويد (مراد ديدار قبور مؤمنان است چرا كه از زيارت قبور كفار و دعا براي آنها نهي شده) آنها بشما انس ميگيرند و وقتي از آنها غايب شديد بوحشت مي افتند!!

ومفاد روايت دوم آنست كه: امام موسي بن جعفر گفتند: چون از زيارت قبور مؤمنين برگشتيد آنها بوحشت نمي افتند!

اين قبيل روايات مجموعاً ميرساند كه ائمه آراى گوناگون و متضادي داشتند پس خواه نا خواه همة آراى آنها نمي تواند صحيح باشد.

داستان اختلاف امام حسين  با امام حسن بر سر ماجراي صلح با معاويه در ميان شيعه و سني معروف است ودر كتب فريقين آمده است 2  و بر اشتباهي از آن دو بزرگوار دلالت دارد.

در اينجا شيعة اماميه استدلال ميكنند به آية شريفة تطهيركه:) õ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا) (الأحزاب:33)        

و ادّعا دارند كه بدليل اين آيه اهل بيت رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم از هر نوع خطا و اشتباه مصون بودند!

 جواب آنست كه اولاً خود رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم بنص قرآنِ الكَريم گاهي اشتباه مي كردند پس چگونه اهل بيتش از او جلو افتاده اند؟

 ثانياً آية مزبور از رفع پليدي دربارة اهل بيت سخن ميگويد و خطا و اشتباه پليدي نيست، پليدي از گناه و معصيت پديد مي آيد.

  ثالثاً آية مزبور از ارادة تشريعي خدا در رفع پليدي اهل بيت سخن ميگويد نه از ارادة تكويني حق كه جبر لازم آيد. و اين نوع اراده براي طهارت دربارة عموم مؤمنان نيز آمده است واختصاص به اهل بيتِ پيامبر ندارد. چنانچه ميفرمايد: ( وَلَكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ) (المائدة: من الآية6) يعني:«اما خدا اراده دارد شما را پاك كند».

و اين دليل نيست كه همة مؤمنان از گناه و سهو و نسيان و خطا بر كنار شده اند.

خلاصه آنكه اهل بيت هم مانند ديگر مردم از سهو و خطا دور نبوده اند. و تمام سخنانشان مانند سخن رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم كه در حفظ و عنايت خدا نبوده است:

( فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا ) (الطور: من الآية48) يعني:«تو أي رسول منظور نظر مائي».

حجّت نيست، أنبياء بودند كه چون سهو و غفلت ميكردند خدا بيادشان مي آورد و حجّت خدا بوسيلة أنبياء عَلَيهمُ السَلام بر مردم تمام شده است بدليل آية شريفة: ( لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ)(النساء: من الآية165) يعني«كه پس از فرستادن رسولان مردم را بر خدا حجتي نباشد».

3- در مورد فقه اماميه ادّعاي ايشان آنستكه چون رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم فرمودند:

(و إني تاركٌ فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتي ما إن تمسّكتم بها لن تضلوا أبدا)

بنابر اين فقه اسلامي را تنها از طريق اهل بيت بايد گرفت.

جواب اين است كه بفرض قبول حديث، چون در بعضي از روايات (كتاب الله وسنتي) آمده، اين حديث بهيچوجه افاده نمي كند كه فقهِ اسلامي را فقها بايد از طريق اهل بيت تنها بگيرند، بخصوص كه مي دانيم كه قرآنِ الكَريم فرموده است: (فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ) التوبة:122

يعني:«چرا از هر فرقه اي دسته اي كوچ نمي كنندءرنج سفر را براي تحصيل فقه و علوم ديني تحمل نمي كنند؟ تا در دين خدا تفقه كنند و سپس برگردند و قوم خود را انذار نمايند».  و اين آيه بصراحت ميرساند كه فقه اسلامي تنها بوسيلة اهل بيت منتقل به مردم نمي شده بلكه از هر طائفه اي عده اي مي آمدند ونزد رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم  تفقه مي كردند و سپس بميان قوم خود بازگشته تعليم مي دادند و آنها را از مخالفت با احكام خدا بر حذر مي داشتند.

بعلاوه در تاريخ آمده است كه رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم مكرّر اصحابشان را براي تعليم اقوام بسوي آنها ميفرستاد مانند معاذ بن جبل و حادثة بئر معونه و رجيع در تاريخ اسلام معروف و مشهور است كه رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم عدّه اي را براي تعليم قرآنِ الكَريم و احكام فرستاد و اعراب آنها را كشتند).

خلاصه آنكه دين خدا تنها بوسيلة اهل بيت تبليغ نمي شد تا مردم موظف باشند فقه را تنها از ايشان اخذ كنند و كبار صحابه نيز مبلغ دين بودند و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم پس از خطبه هايش گاهي ميفرمود: (فليبلغ الشاهد الغائب)يعني:«حاضر به غائب برساند».و ميفرمود:(نَضَرَ الله عبداً سمع مقالتي فوعاها و أفاها إلی من لم يسمعها فرب حامل ليس بفقيه و رب حامل فقه إلی من هو أفقه منه)

يعني:«خداوند بنده اي را كه سخن مرا شنيد و آنرا حفظ كرد و بكسي كه نشنيده رسانيد خرّم گرداند كه چه بسا كسي كه خود فقيه نيست ولي سخن را به فقيه تر از خود مي رساند».

بنابر اين موظف هستيم براي شناخت فقه اسلامي به آثار صحابه  كه در كتب صحاح اهل سنت آمده است نيز مراجعه كنيم و آنها را فقيه بناميم، چنانچه أحاديث اهل بيت را كه در كتب زيديّه و اماميه آمده لازمست ببينيم و آنها را نقد كنيم و فقه اسلام را بطور جامع الأطراف بررسي نمائيم.

فقه زيديّه و اهل سنت مي تواند فقه اماميه را از يك مشكل اساسي بيرون بياورد، و آن مشكل اين است كه در فقه اماميه معمولاً فقهاء معاصر خبر واحد را حجّت مي دانند، وحتي قرآنِ الكَريم را با آن تخصيص ميزنند و حجيّت خبر واحد بقول خودشان در حال انسداد باب علم است، يعني چون راهي ندارند كه علم به احكام پيدا كنند ناچار به ظنّ روي مي آورند. زيرا كه خبر واحد ظنّي است! بدليل آنكه:

 اولاً ما نمي توانيم يقين كنيم راوي دروغ نگفته و بغرض اطمينان كامل براستگويي او يقين نداريم، سهو و نسيان و خطا نكرده باشد بخصوص كه احاديث را ائمه اجازه داده بودند كه نقل به معنا شود ودر طول هزار و چند سال انتقال يك حديث از چند نفر به يكديگر به احتمال قوي تغييراتي در مفاد آن ايجاد شده است اما اگر ما به فقه زيديّه و اهل سنت رجوع كرديم و يك روايت از طرق گوناگون و به اسناد متفاوت ديديم اطمينان و علم بصدور آنها پيدا مي كنيم. پس خبر واحد وقتي حجّت مي شود كه باب علم بسته باشد. و اين راه بحمد الله بسته نيست ولي فقهاي اماميه مي خواهند از اين راه وارد شوند و بهمان روايت ضعيف و ظنّي خود كه اخبار واحده است اكتفا ميكنند و به احكام عجيب و غريب مي رسند!

بويژه كه ائمة اهل بيت از ترس خلفاي بني اميّه و بني عباس غالباً در تقيّه بودند و اظهار نظر صريح در احكام كمتر مي كردند. بعلاوه كتب معروفي از ايشان در فقه باقي نمانده است و كتب فقهي و روائي شيعه پس از عصر ائمه تدوين شده و از اخبار صحيح و مستقيم گردآوري گشته است بعكس مذهب زيدي كه كتاب المجموع الفقهي يا المسند را از امام زيد در دست دارند كه املاء او و نوشتة ابو خالد واسطي است كه شاگرد امام زيد بوده است. و همچنين از فقهاي اهل سنت كتبي مانند (الموطأ) از امام مالك رحمه الله، يا (آلاُمّ) اثر امام شافعي رحمه الله، يا (المسند) اثر احمد بن حنبل رحمه الله موجود است ولي از إمامان شيعه كتابي فقهي در دست نيست و روايات متضاد و مختلف آنها را در قرون بعد، ديگران جمع آوري كرده اند، مانند كتب اربعة (كافي، تهذيب، إستبصار، من لا يحضره الفقيه).

بنابر اين بر علماي منصف لازم است كه آثار اماميه را با فقه و روايات مذاهب ديگر تطبيق كنند و از راه علمي شركت نمايند كه خداي ميفرمايد: (وَلا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ) الإسراء: من الآية36   يعني:«چيزي را كه بدان علم نداري پيروي مكن».وَالسَّلامُ عَلي مَنِ اتَّبَع الهُدي و اجتَنَبَ الهَواي

«سلام و درود بر كساني باد كه از راه راست اسلامي (راه حضرت محمد و خلفاي راشدين ) پيروي كردند و از آرزوها و تعصّبات بيجا دوري گرفتند». 

پايان

بقلم: حيدر علي قلمداران

                       ....................................................................................................................................

1-در ميان علماي شيعه ابولفتوح رازي علت اين اختلاف را بين كرده و مي نويسد: ايشان ءعده اي از حاضران در حجه الوداع ) شكايت علي را با رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم كردند از آنكه در دلشان بود رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم فرمود: علي صواب كرده و چون آنان از كينه و بددلي نسبت به علي خودداري نكردند! رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم به خبر آمده و طي خطبه اي فرمود:) ارفعوا السنتكم عن علي فانه خشن في ذات الله غير مداهن في دينه(. يعني:« زبانتان از علي كوتاه كنيد كه او مرد درشتي است در ايمان به بذات  خدا و در دين خدا مداهنه نكند». مردمان چون خشم رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم و مبالغة او بديدند زبان كوتاه كردند. چون رسولخدا حج بگذارد و برگشت، در راه به جايي رسيد آنرا غدير خم گويند خطبه اي بليغ براي مردم خواند و تمام احكام خدا را كه قبلاً بمردم رسانيده بود دوباره بازگو و تاييد كرد و در آخر خطبه ءحديث) ) من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ( را كه ترجمه اش در متن گذشت براي رفع كدورت و غرض ايجاد محبت او در قلب مسلمانان بيان فرمود..

 ( تفسير ابوالفتوح سورة مائده صفحة 191)

2- به كتاب زندگاني امام حسين اثر محمد علي خليلي مراجعه شود. ءروايت اين موضوع را در آنجا گرد آورده است).

 

 

________________________

www.eslami.mihanblog.com

ahlesonnateslami@gmail.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 21:7  توسط   |